۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه

پروردگارا



پروردگارا:
به درگاه تو پناه می آوررم  و تو نیز پناهم بخش تا موجودی حریص و خویشتن دوست نباشم

روا

مدارکه

 به

خواب

 غفلت
فرو

 افتم

وکیفر

غفلت خویش بینم 

آسوده دلان را غم شوریده سران نیست
این طایفه را غصه ی رنج دگران نیست
ای همسفران باری اگر هست ببندید
این ملک اقامتگه ما رهگذران نیست

در حیرتم از مرام این مردم پست
این طایفه ی زنده کش مرده پرست
تا هست می کّشندش به خاری به جفا
تا مُرد می برندش به عزت سر دست

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد
وسعت حیرانیم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من
دیده ی بارانیم را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی
غربت پنهانیم را حس نکرد
آن که با آغاز  من مأنوس بود
لحظه ی پایانیم را حس نکرد


و اين من هستم همچون خاری که به دنبال آبی است تا خود را جوانی ببخشد


می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت،        
         بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفت
زینهار به کس مگو تو این راز نهفت:                         
   هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت.

پیدایش زبان

                                                                     پیدایش زبان

پیدایش زبان
وَمِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافُ أَلْسِنَتِکُمْ وَأَلْوَانِکُمْ إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِّلْعَالِمِینَ ﴿روم:۲۲﴾
و از نشانه های او، آفرینش آسمانها و زمین و «تفاوت زبان ها» و رنگ و نژادهایتان است. همانا در اینها، نزد دانشمندان نشانه هایی است.
روایت های غیرعلمی

تورات
babylon tower


تورات 
در کتاب Genesis، کهن ترین فصل از کتاب تورات، می خوانیم که خداوند پس از آفرینش آدم (ع)، کار نامگذاری روی حیوانات و گیاهان را به او سپرد. بنا به باور یهودیان، خداوند به زبان عبری (یهودی) با آدم سخن می گفت و در نتیجه، این نخستین زبان بشر بوده است.

در فصل ۱۱ از کتاب Genesis نیز در مورد گوناگونی زبان ها می خوانیم: زمانیکه انسان ها در طمع برای دستیابی به آسمان (که ماوای الهی است)، اقدام به ساخت برج بلند بابل کردند، خداوند برای جلوگیری از این کار، اقدام به گوناگونی زبانها نمود و از آن پس هر انسان به یک زبان سخن گفت و در نتیجه انسان نتوانست به هدف خود دست یابد. 


هرودوت و فرعون
هرودوت، تاریخ نویس یونانی می گوید: Psamtik، فرعون مصر، دستور داد ۲ کودک توسط کر و لال ها پرورش یابند تا او ببیند که آن دو کودک به چه زبانی سخن خواهند گفت. زمانیکه آن دو کودک نزد وی آورده شدند، یکی از آنها واژه ای شبیه به bekos را به زبان آورد. واژه ی یادشده، در زبان باستانی فریجیه بمعنای «نان» است. فرعون اینگونه نتیجه گرفت که فریجی، نخستین زبان جهان بوده است.

هندوان و برهماknowledge tree
از دیدگاه هندوها، در زمانهای کهن، درخت دانش که ریشه در عمق زمین داشت، آنچنان بلند بود که تقریبا به آسمان (ماوای الهی) نزدیک شده بود. درخت دانش با خود گفت: «من باید سر خود را در آسمان نگاه دارم و شاخه هایم را سراسر زمین بگسترم تا انسان ها زیر سایه ی من جمع شوند. و من آنها را محافظ باشم و نگذارم پراکنده شوند.» اما «بِرَهما» برای تنبیه این خودخواهی، شاخه های درخت را برید و بر زمین انداخت و از آن شاخه ها، درختانِwata  بوجود آمد. این درختان، عامل باورها، زبان ها، و رسم های گوناگون در زمین و پراکندگی انسان ها شدند.

روایت کاسک ها
بر اساس یکی از قصه های کهن سرخپوستان «کاسک» (Kaska) در آمریکای شمالی: «…سیاهی بزرگی نزدیک شد و بادهایی شدید وزیدن گرفت و قایق ها را به این سو و آنسو راند. مردم از یکدیگر جدا شدند… مدت ها بعد، پس از سرگردانی و جابجایی بسیار، مردمان به زبان های گوناگون سخن گفتند و دیگر زبان یکدیگر را نفهمیدند.»

روایت تیکوناها
بر اساس داستانی قدیمی در میان اهالی تیکونا (Tikuna) در شمال آمازون، همه ی مردم زمانی اعضای یک قبیله بودند و به یک زبان سخن می گفتند، اما حادثه ای سبب جدایی آنان و سخن گفتن به زبان های متفاوت شد. این حادثه در میان تیکوناها، خوردن ۲ تخم «مرغ مگس» بوده است.

روایت بومیان آمریکای مرکزی
بومیان آمریکای مرکزی بر این باورند که در زمان های کهن، انسان ها برای محافظت از خود در زمان ویران شدن جهان دوم، اقدام به ساخت برجی مستحکم (Zacualli) نمودند. اما زبان آنها تغییر کرد و دیگر نتوانستند سخن همدیگر را متوجه شوند؛ پس به جاهای متفاوتی در جهان کوچ کردند.

روایت های علمی
پیشگفتار
سخن گفتن یا استفاده از زبان گفتاری با حدود یکصد هزار سال قدمت، در پیشینه انسان ها پدیده ای جوان محسوب می شود. چنانکه گفته می شود نیاکان انسان از یک و نیم میلیون سال پیش وجود داشته اند و انسان های امروزی یا Homo Sapiens هم از ۲۵۰ هزار سال پیش روی زمین زیسته اند.
homo-sapien-sapien

همچنین گفته می شود انسان ها ۵۰۰ هزار سال پیش شکار می کرده اند و ابزارهای شکار انسان های کهن با قدمتی ۴۰۰ هزار ساله در Schöningen آلمان کشف شده است. نخستین نشانه های کشف شده از مذهب یا آیین های مذهبی به ۱۶۰ هزار سال پیش در اتیوپی باز می گردد؛ جایی که استخوان جمجمه دو انسان بالغ و یک کودک با نشانه های دست زدن ها و پاک کردن ها و جلادادن های بسیار به همراه آذین و آرایش و علامت هایی به شکل خراش پیدا شده است. آدمیزاد از ۱۰۰ هزار سال پیش ماهیگیری را تجربه کرده و این زمانی است که دانشمندان تصور می کنند استفاده از زبان گفتاری حتمی بوده است. قدیمی ترین ابزارهای کشف شده ماهیگیری که از استخوان ساخته شده بودند بین ۸۰ تا ۹۰ هزار سال پیش توسط انسان های ساکن Katanda در جایی که امروز جمهوری دموکراتیک کنگو است استفاده می شد. قدیمی ترین نیزه ها نیز احتمالا بین ۴۰ تا ۵۰ هزار سال پیش استفاده شده است. انسان ها از نیزه برای شکار یا دفاع گروهی استفاده می کردند و این کار گروهی با توجه به ویژگی های انسانی (نو آوری و طراحی) بی شک نیازمند سخن گفتن بوده است.
از نظر پزشکی، رفتار فرهنگی (زبان، هنر، مذهب،…) به تکامل پوسته مغزی (cerebral cortex) وابسته است. این پوسته مسوول اندیشه های انتزاعی و بیان از طریق زبان است. پوسته مغزی که قشر خاکستری نیز نام دارد، همچنین در حافظه و هوشیاری ما نقش اساسی بازی می کند.

سرچشمه: آواهای طبیعت
نظریه ی Ding-Dong
نظریه ی دینگ دانگ، «نام آواها» را سرچشمه ی زبان بشر می داند. «نام آوا» (onomatopoeia)، نامی است که بر اساس آوای جسم مورد نظر انتخاب شده است. برای مثال در زبان فارسی، «شارش» و «شاریدن» در فیزیک، «شُرنا»، «شُریدن» و «شُرشُر کردن» در زبان عمومی، همگی از صدای مربوط به جریان آب یا اشیای سیال گرفته شده و هم ریشه اند. وز وز کردن، بَ بَ کردن، و… هم از همین دسته اند.

این نظریه نمی تواند پیدایش واژگانی چون «سخره»، «دریا»، «مادر»، «پدر»، و نیز واژگان انتزاعی در زبان را توضیح دهد و در نتیجه مورد پذیرش همگان نیست.

نظریه ی Bow-Bow
این دیدگاه در در ارتباط نزدیک با نظریه ی دینگ دانگ و البته محدودتر از آن است  و سرچشمه ی زبان ها را تقلید از «نام آوا»های حیوانات می داند. بدیهی است که این نظریه از دیدگاه پیشین هم کم اعتبارتر است.

نظریه ی Pooh-Pooh
بر اساس این نظریه، نخستین واژگان همه ی زبان ها، کلمه هایی برخاسته از آواهای مربوط به احساسات انسان بوده است. هواداران این دیدگاه، بر این باورند که آواهایی همچون ناله ی ناشی از درد، خنده ی ناشی از شادی، گریه ی ناشی از غم و… تکامل یافته و واژگان در زبان را بوجود آورده اند.

نظریه ی Ta-Ta
«چارلز داروین» معتقد است زبان انسان، تقلیدی گویشی از ایما و اشاره هایی است که پیش از پیدایش زبان گفتاری در میان انسان وجود داشته است. برخی پژوهش ها هم این نظریه را تایید می کند، اما اشکال اینجاست که:
۱)    این دیدگاه، زمانی قابل پذیرش است که بپذیریم پیش از پیدایش زبان، انسان ها از زبان بسیار پیشرفته ی ایما و اشاره بهره مند بودند.
۲)     استفاده از این زبان تنها در روز ممکن بود و انسان ها یا نباید در شب با یکدیگر ارتباط می داشتند و یا باید برای سخن گفتن حتما آتش روشن می کردند.

نظریه ی Uh-Oh
«آ-او» آوایی است که انگلیسی زبانان در هنگام بروز خطر یا اشتباه بر زبان می آورند. نظریه ی یادشده این دیدگاه را مطرح می کند که نخستین واژگان در زبان ها، با نمادهایی برای هشدار آغاز شده است: هشدارهایی در مورد نزدیکی حیوان وحشی، خطر، مالکیت خصوصی، و…
اما این نظریه، همچنان نمی تواند وجود واژگان انتزاعی در زبان را توضیح دهد.

نظریه ی Yo-He-Ho
طبق این نظریه، زبان در آغاز با نواها و آوازهای دست جمعی در هنگام کار بوجود آمده است.
البته توضیح ایجاد ارتباط میان معنا و آواز دست جمعی انسان های نخستین دشوار است. همچنین به نظر می رسد که آواز دست جمعی کارگران، بیشتر، می تواند آغاز پدیده ی شعر در زبان باشد و نه خود زبان.

نظریه ی Watch the Birdie
در زبان انگلیسی، وقتی می خواهید کسی را سر کار بگذارید یا کاری کنید که از دید وی مخفی باشد، از این عبارت انگلیسی، یعنی «جوجو رو نگاه کن» استفاده می کنید. E. H. Sturtevant، رفتارشناس و روانشناس معروف، معتقد است که گسترش و پیچیده شدن زبان انسان ها، ناشی از تمایل به فریب دادن دیگران و استفاده از زبان بعنوان ابزاری قوی برای دروغ گفتن بوده است.
این نظریه برای نگارنده ی دنبلید به هیچ روی قابل قبول نیست! پذیرش این دیدگاه تنها زمانی ممکن است که اثبات کنیم نیاز به دروغ گفتن در انسان، بیش از سایر نیازهای او است.

نظریه ی زیست-شیمیایی
بر پایه ی دیدگاه پیروان این نظریه، سخن گفتن در انسان، ناشی از «قارچ های روان گردان» بوده است. تحلیل پیروان این نظریه چنین است: یکی از آثار سرمستی تریپتامین، حالتی است که آنرا «گلاسولالیا» است. گلاسولالیا، یعنی سخنان نامفهوم و ابداعی، معمولا ناشی از خواب واره (خلسه) یا شیزوفرنی است. تریپتامین هم آمینه ای است که از تجزیه ی تریپتوفان (نوعی اسید آمینه) بوجود می آید.
باورمندان به این دیدگاه اینچنین استدلال می کنند که با خشک شدن تدریجی آفریقا (محل زندگی انسان های نخستین)،  بشر از جنگل وارد دشت و مرتع شد که محل زندگی حیوانات گیاه خوار بود. سپس به قارچ های حاوی تریپتامین که روی پشگل این نوع حیوانات می روید بعنوان یک منبع غذایی علاقمند شد و استفاده ی مداوم از این منبع غذایی، منجر به تحریک او برای سخن گفتن شد.

معرفی کتب زبانشناسی 2


"چامسكي و انقلاب زبانشناسي" از زبان نيلي‌پور
  "چامسكي و انقلاب زبانشناسي" از زبان نيلي‌پور

"چامسكي و انقلاب زبانشناسي" با تدوين رضا نيلي‌پور منتشر شد. اين اثر كه به زندگي شخصي و علمي نوام چامسكي، زبانشناس شهير معاصر مي‌پردازد، در 11 فصل تدوين شده است.\
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران ( ايبنا)، دوران كودكي و خانواده، دوران دبيرستان، دوران دانشجويي و زبانشناسي ساختگرا، چامسكي فراتر از زبانشناسي، دكتر نوام چامسكي در ام آي تي، ‌چامسكي و روانشناسي رفتارگرا، فلسفه زبان و زبانشناسي چامسكيايي، زبان و ذهن و آگاهي اجتماعي، انقلاب چامسكي، تكوين انقلاب زبانشناسي و چالش‌ها و  زبان و آزادي ، یارده قصل این اثر هستند.

جورج ارول و موضع دولت‌ستيزي، برتراند راسل و آزاديخواهي، ‌جاذبه‌هاي زليگ هريس و چامسكي جوان، نگراني‌هاي علمي چامسكي جوان در هاروارد، دكتر نوام چامسكي و انقلاب زبانشناسي، ترجمه ماشيني،‌ ‌زبانشناسي و فلسفه دكارت، زبان و ذهن، روشنفکر مسئول، خودانديشي و مبارزه سياسي و مكتب زبانشناسي شناختي از جمله مباحثی هستند که نیلی پور به آنها اشاره داشته است.
 همچنین در پایان کتاب، زندگی چامسکی از نگاه تصویر  و برخی از آثار او آمده است.

دكتر رضا نيلي‌پور در اين كتاب تلاش كرده تا زمينه‌هاي پرورش فكري و گوشه‌هاي كمترشناخته شده انديشه‌هاي آزاديخواهانه نوام چامسكي، ‌زبانشناس و متفكر معاصر در علم و عمل براي نسل جوان ايراني يه زباني ساده بيان كند و عوامل محيطي و انسان‌هايي كه در شكوفايي و رشد انديشه‌هاي فلسفي و علمي او بيشترين نقش را داشته‌اند، به تصوير بكشد. به تعبير وي به همين سبب است كه شرح زندگي علمي و فرهنگي او آميزه‌اي است از نقل ‌قول‌هاي او از فلاسفه و گفته‌هاي ديگران درباره او و اشاره به انسان‌ها و عوامل محيطي كه در او تاثير‌گذار بوده‌اند.

به‌نظر چامسكي، انسان موجودي است آزاد و صاحب اختيار سرنوشت خود. بنابراين شيوه آموزش و تربيت او با حيوان و ماشين متفاوت بوده و به‌همين سبب معتقد است اين تفاوت‌هاي ماهوي ميان انسان و حيوان و ماشين بايد هم در علم و هم در عمل و در روش‌هاي تعليم و تربيت رعايت شود تا براي ذهن و زبان انسان امكان رشد و بالندگي فراهم گردد.

رضا نيلي‌پور، دكتراي گفتار و درمان و زبان (زبانشناسي) و استاد دانشگاه علوم بهزيستي و توانبخشي است. پيش از اين كتاب‌هاي بسياري در كارنامه خود داشته كه مي‌توان به تالیف "فرهنگ آسيب‌شناسي و گفتار و زبان"، "مباني علم گفتار" و "نشانگان زبان‌پريشي در زبان فارسي" و ترجمه "زبان و آگاهی" اشاره كرد.

انتشارات دانژه، «چامسكي و انقلاب زبانشناسي" ر ادر قطع پالتويي، در 180 صفحه و شمارگان 1100 نسخه با قيمت 26000 ريال به‌تازگي روانه بازار كتاب كرده است.
زبان و آگاهی با ترجمه دکتر نیلی پور

زبان و آگاهی» نوشته جرالد اِدلمن با ترجمه رضا نیلی‌پور در ۲۲۰۰ نسخه از سوی انتشارات نیلوفر منتشر شد. جرالد ادلمن، پزشک و نوروفیزیولوژیست و رییس مرکز تحقیقات نوروساینس است که در سال ۱۹۷۲ موفق به دریافت جایزه نوبل در پزشکی شد.
عنوان این کتاب، برگرفته از یکی از شعرهای امیلی دیکنسون، شاعر انگلیسی‌زبان قرن نوزدهم است.
آقای نیلی‌پور دلیل خود برای ترجمه «زبان و آگاهی» را چنین عنوان کرده است:
«از دوران دانشجویی، زمینه‌های روانی - زبانی مغز یک‌زبانه و دوزبانه و سپس مبانی عصب‌شناختی زبان و دوزبانگی بیشتر از سایر زمینه‌های زبان‌شناسی جاذبه داشت.
ولی به نظر می‌رسد تا کنون هیچ یک از نظریه‌های جدید نتوانسته به شیوه علمی و سامان‌مند، ما را به پاسخ برخی پرسش‌های اصلی درباره نسبت زبان و مغز و ذهن نزدیک کند.»
پرسش‌هایی که مترجم به دنبال یافتن پاسخ برای آن‌هاست، عبارتند از: «رابطه زبان و شناخت چیست؟ نسبت زبان و آگاهی چیست؟ زبان چگونه در مغز یاد گرفته می‌شود؟ و رابطه دوگانگی و مغز چگونه است؟»
کتاب، با اشاره به نظریات نوام چامسکی و جورج لیکاف، زبان‌شناسان معاصر که هر دو به زمینه‌ها و مبانی ذهنی و شناختی زبان توجه داشته‌اند، نظریه ادلمن را که معتقد است «انسان با زبان می‌تواند از اطلاعات یادگرفته فراتر رود و حال را به گذشته و آینده پیوند دهد» می‌رسد.

 

 

جرالد ادلمن، پزشک و نوروفیزیولوژیست، نویسنده «زبان و آگاهی»
جرالد ادلمن نویسنده کتاب هم با ارجاع به ویلیام جیمز که توصیف‌های او از آگاهی در علم روان‌شناسی، هنوز هم از اعتبار زیادی برخوردار است، درباره «آگاهی» نوشته است:
«هنگامی که برای یک حالت مغزی خاص، یک حالت آگاهی خاص تعیین می‌شود یک چیز قطعی اتفاق می‌افتد. یک لحظه نگاه دقیق برای آن‌چه که دستاورد علمی خواهد بود، پیش از آن‌که همه آن‌چه دستاورد گذشته است، رنگ ببازد.
اما موقعیت کنونی علم روان‌شناسی همچون قوانین حرکت در دوران پیش از گالیله برای علم فیزیک و همچون ثابت ماندن مفهوم جرم در واکنش‌های شیمیایی دوران پیش از لاوازیه در علم شیمی است.
هنگامی که گالیله‌ها و لاوازیه‌های علم روان‌شناسی ظهور کنند، ضرورت‌های موضوع، آنان را ماوراء طبیعی خواهد کرد.»
نویسنده ادامه داده است: «در یک تحلیل علمی از آگاهی، بایستی بتوان به این پرسش پاسخ داد که چگونه ممکن است برانگیخته شدن نورون‌ها موجب ظهور احساس‌های ذهنی، اندیشه‌ها و عواطف ما بشوند؟
برای گروهی، این دو حوزه آن چنان متفاوتند که با یکدیگر آشتی‌ناپذیرند. در توجیه علمی از آگاهی باید برای این دو حوزه، چنان رابطه علّی ارائه دهیم که از خاصیت‌های یک حوزه از رخدادها بتوان رویدادهای دیگری را درک کرد. این، هدف من در این کتاب است.»
خسرو پارسا هم در مقدمه‌ای که بر این کتاب نوشته، آورده است: «طرح نظریه بیولوژیکی ادلمن درباره آگاهی، واقعه‌ای است که نمی‌توان درباره آن بی‌تفاوت بود.
وی مکانیسم ایجاد آگاهی در انسان را بر مبنای ایجاد مدارهای نورونی توضیح می‌دهد و در مراحل مختلف به نقش تأثیرگذار زبان در ایجاد و تکامل آگاهی اشاره می‌کند. به نظر او و بسیاری از صاحب‌نظران، بدون زبان، «آگاهی برتر» در انسان به وجود نمی‌آید.»
قیمت این کتاب، ۳۶۰۰ تومان

معرفی کتب زبانشناسی 1

               تاریخ زبانشناسی             زبانشناسی معاصر               مبانی صرف                واج شناسی
    ۳۱۰۰  تومان                   ۶۶۰۰  تومان                    ۱۳۰۰  تومان                 ۳۹۰۰  تومان
       ۱۳۸۷                             ۱۳۸۶                               ۱۳۸۶                          ۱۳۸۶
ترجه: دکتر حقشناس                     ترجمه: دکتر درزی                       تالیف: دکتر شقاقی                 ترجمه: فاطمه علوی
راستی قراره بزودی دکتر حق شناس کتابی بنام مکاتب زبانشناسی را منتشر کنند که چکیده ای از کلیه مکاتب زبانشناسی را در آن آورده اند. این کتاب را هم سمت منتشر میکند.

فلسفه تحليلى و فلسفه زبان

فلسفه تحليلى و فلسفه زبان

نوشته ك. س. دانلان
ترجمه شاپور اعتماد - مراد فرهادپور

روشهايى كه طى بخش اعظم قرن بيستم بر فلسفه در بريتانيا و در دهه‏هاى اخير بر فلسفه در آمريكا حاكم بوده است‏به اين دليل تحليلى و معطوف به زبان خوانده شده است كه تحليل چگونگى بيان مفاهيم در زبان، مساله اصلى اين دو سنت فلسفى بوده است. با آنكه استراليا و كشورهاى اسكانديناوى نيز سهمى در توسعه اين نهضت فلسفى داشته‏اند، ولى خارج از كشورهاى يادشده، اين سنت فلسفى پيروان اندكى داشته است. به رغم وحدت نظر اين سنت، فرد فرد فلاسفه و نهضتهاى پيرو آن، در باب اهداف و روش‏شناسى فلسفه، غالبا به شكلى حاد، با يكديگر اختلاف نظر داشته‏اند. براى مثال، لودويك ويتگنشتاين (فيلسوف كمبريجى اطريشى‏الاصل) كه پيش از نيمه قرن بيستم يكى از چهره‏هاى اصلى اين سنت‏بود، نمونه منحصربه فردى در تاريخ فلسفه به شمار مى‏آيد. او طى دو دوره از خلاقيت فلسفى بسيار بانفوذ خود توانست دو نظام فلسفى متفاوت بر پا كند كه مضمون اصلى دومى نفى و استدلال منسجم برضد نظام اول بود. مع‏هذا هم اثر اصلى ويتگنشتاين دوره اول (رساله منطقى فلسفى، 1922) و هم اثر اصلى دوره دوم او (تحقيقات فلسفى، 1953) از زمره نمونه‏هاى برجسته فلسفه تحليلى به شمار مى‏آيند.
افزون بر اين، غالبا اهداف متفاوتى براى مطالعه فلسفى زبان وضع شده است. برخى فلاسفه، از جمله برتراند راسل و ويتگنشتاين دوره اول، بر اين قول بوده‏اند كه ساختار ضمنى، (underlying structure) زبان‏ساختارجهان را بازمى‏تابد. براساس اين قول، فيلسوف مى‏تواند با تحليل زبان به حقايقى مهم در باب واقعيت نائل آيد. اين نظريه تصويرى زبان، (picture theory of language) ،به رغم نفوذش، امروزه از جانب فلاسفه تحليلى عموما باطل قلمداد مى‏شود.
يكى ديگر از مناقشات اصلى اين است كه آيا زبان روزمره ناقص، مبهم، گمراه‏كننده، و حتى بعضى اوقات متناقض است‏يا خير. از اين رو برخى از فلاسفه تحليلى تاسيس زبانى «ايدئال‏» را مدنظر قرار داده‏اند: زبانى دقيق و فاقد ابهام و داراى ساختارى شفاف. الگوى عام چنين زبانى غالبا [زبان] منطق نمادى بوده است كه توسعه آن در قرن بيستم نقشى محورى در فلسفه تحليلى ايفا كرده است. قول بر اين بود كه تاسيس چنين زبانى مى‏تواند بسيارى از مناقشات سنتى فلسفه را خاتمه بخشد، مناقشاتى كه منشا آنها ساختار گمراه‏كننده زبانهاى طبيعى قلمداد مى‏شد. اما در قطب مخالف، برخى از فلاسفه معتقد بودند كه بسيارى از مسائل فلسفى از كم‏توجهى نسبت‏به آنچه مردمان به طور روزمره در موقعيتهاى مختلف بيان مى‏كنند، سرچشمه مى‏گيرد.
فلاسفه تحليلى به رغم اين اختلاف‏نظرها در بسيارى موارد متفق‏القول‏اند. براى مثال، غالب اين فلاسفه توجه خود را به مسائل فلسفى خاصى چون مساله استقراء معطوف كرده‏اند، و يا آنكه مفاهيم معينى چون مفهوم حافظه يا هويت‏شخصى، (personal identity) را مورد مطالعه قرار داده‏اند بدون آنكه نظامهاى متافيزيكى جامعى وضع كنند. - اين نگرش به همان قدمت روش سقراطى است، روشى كه در رساله‏هاى افلاطون تجسم يافته است. افلاطون هميشه كار خود را با پرسشهاى معينى چون «معرفت چيست؟» يا «عدالت چيست؟» آغاز مى‏كرد، و اين پرسشها را به شيوه‏اى تعقيب مى‏كرد كه مى‏توان آن را به راحتى نمونه تحليل فلسفى به مفهوم جديد كلمه دانست.
على‏الاصول، تحليل فلسفى بايد برخى مفاهيم مهم را وضوح بخشد و براى آن پرسشهاى فلسفى كه شامل اين مفاهيم است، پاسخى بيابد. مثال بارز چنين تحليلى را مى‏توان در نظريه وصفهاى معين راسل، (theory of definite descriptions) يافت. بنا به قول راسل هر حكم ساده موضوع - محمولى نظير «سقراط حكيم است‏» ظاهرا دو جزء دارد: يكى [مسند يا] موضوع اشاره (سقراط)، ديگرى [مسنداليه يا] آنچه درباره موضوع است (حكيم‏بودن سقراط). اما اگر وصفى معين جايگزين اسم خاص شود، مانند حكم «رئيس‏جمهور ايالات متحده حكيم است‏»، ظاهرا ما همچنان با امرى مورد اشاره و آنچه درباره آن بيان مى‏شود، سروكار داريم. ولى اگر هيچ مابازايى براى وصف موردنظر وجود نداشته باشد مساله‏اى پديد مى‏آيد - همانند حكم زير: «پادشاه كنونى فرانسه حكيم است.» با آنكه اين حكم ظاهرا راجع به هيچ امرى نيست مع‏هذا مضمون آن قابل فهم است. به دليل وجود اين مساله، آ. ماينونگ (يكى از فلاسفه برجسته قبل از جنگ جهانى اول)، كه به جهت «نظريه اعيان‏»، ( Gegenstandstheorie) مشهور است، ناچار شد براى تبيين چنين مثالهايى ميان اشياء داراى وجود واقعى و اشيائى كه وجودى از نوع ديگر دارند تمايز قائل شود; چون [به اعتقاد او] چنين احكامى را نمى‏توان درك كرد مگر آنكه معطوف به امرى باشند.
به اعتقاد راسل فلاسفه‏اى نظير ماينونگ به اعتبار صورت ظاهرى شكل دستورى [اين جمله] به غلط پنداشتند كه گويا چنين احكامى صرفا احكام ساده موضوع - محمولى هستند. در واقع، آنها احكامى مركب‏اند; چون تحليل مثال فوق آشكار مى‏سازد كه وصف معين «پادشاه كنونى فرانسه‏» به هيچ وجه جزء مستقلى از حكم را تشكيل نمى‏دهد. تحليل زبانى نشان مى‏دهد كه اين حكم تركيب عطفى پيچيده‏اى از چند حكم است: (1) «كسى پادشاه كنونى فرانسه است‏» ; (2) «حداكثر يك نفر پادشاه كنونى فرانسه است‏» ; (3) «اگر كسى پادشاه كنونى فرانسه باشد او حكيم است.» اما نكته مهمتر آن است كه هركدام از اين سه جزء به تنهايى حكمى كلى است كه به هيچ‏كس يا چيز خاصى معطوف نيست. [(1)، (2)، (3) تحليل كامل حكم فوق به شمار مى‏آيند.] در اين تحليل كامل، هيچ بخشى معادل «پادشاه كنونى فرانسه‏» وجود ندارد. اين امر نشان مى‏دهد كه هيچ بخشى از حكم فوق را نمى‏توان عبارتى دانست كه مانند اسمهاى خاص بر چيزى دلالت كند، چيزى كه گويا همان موضوع مورد اشاره كل حكم است. بنابراين تمايز ماينونگ ميان اشيائى كه وجودى واقعى دارند و اشيائى كه وجودى از نوعى ديگر دارند، بى‏مورد است.

ديدگاه عام فلسفه تحليلى

ماهيت و نقش و روش تحليل

هدف فلسفه تحليلى مطالعه دقيق و موشكافانه مفاهيم است.
منزلت فلسفه در سنت تجربه‏گرا. روح و سبك فلسفه تحليلى با سنت تجربه‏گرا عجين است، سنتى كه بر داده‏هاى حواس تاكيد مى‏كند و قرنهاست كه به استثناى دوره‏هاى كوتاه خصلت‏بارز فلسفه بريتانيايى بوده است و اين فلسفه را از كورانهاى عقل‏گراى فلسفه قاره اروپا متمايز ساخته است. از اين رو تعجبى ندارد كه فلسفه تحليلى عمدتا در كشورهاى آنگلوساكسون ريشه دوانده است. در واقع، عموما سرآغاز فلسفه تحليلى جديد را به زمانى نسبت مى‏دهند كه دو چهره برجسته اين سنت، راسل و مور (كه هر دو فيلسوفان دانشگاه كمبريج‏بودند) بر ضد نوعى ايدئاليسم ضدتجربه‏گرا قيام كردند كه موقتا عرصه فلسفه را در انگلستان قبضه كرده بود. مشهورترين تجربه‏گرايان بريتانيا - جان لاك، جورج بركلى، ديويد هيوم و جان استوارت ميل - در بسيارى از علايق و تعاليم و روشها با فيلسوفان تحليلى معاصر شريك بودند. با آنكه بسيارى از تعاليم خاص اين مشاهير، امروزه هدف حمله فيلسوفان تحليلى است، چنين به نظر مى‏آيد كه اين امر بيشتر نتيجه توجه هر دو گروه به مسائل فلسفى معينى است و تفاوتى در ديدگاه عام فلسفى آنها وجود ندارد.
غالب تجربه‏گرايان، به رغم پذيرش ناتوانى حواس در كسب يقين در خور معرفت، برآن‏اند كه رسيدن به باورهاى موجه درباره جهان فقط از طريق مشاهده و آزمون ميسر است; يعنى استدلال پيشينى بر مبناى مقدمات بديهى نمى‏تواند براى ما واقعيت جهان را مكشوف كند. اين نظر به دودستگى بارزى ميان علوم منجر شده است: اختلاف ميان علوم فيزيكى، كه در نهايت‏بايد نظريه‏هاى خود را به يارى مشاهده تصديق كنند، و علوم قياسى يا پيشينى - براى مثال، رياضيات و منطق - كه روش آنها استنتاج قضايا از اصول موضوعه است; چون علوم قياسى نمى‏توانند باورهاى موجه، يا حتى معرفت، درباره جهان به ما عرضه كنند. اين پيامد سنگ زيربناى دو نهضت مهم در متن فلسفه تحليلى بوده است: اتميسم منطقى و پوزيتيويسم منطقى. براى نمونه، از ديدگاه پوزيتيويستى، قضاياى رياضى صرفا نتيجه تعيب پيامدهاى اصول وضعى يا قراردادهايى هستند كه براى تعيين چگونگى كاربرد نمادهاى رياضى تدوين شده‏اند.
حال اين پرسش مطرح مى‏شود كه آيا خود فلسفه را بايد بخشى از علوم تجربى يا علوم پيشينى دانست؟ تجربه‏گرايان آغازين فلسفه را جزئى از علوم تجربى به شمار مى‏آوردند. آنان در قياس با فيلسوفان تحليلى معاصر چندان مشتاق تامل در [ماهيت] روش فلسفى نبودند. تجربه‏گرايان آغازين بيشتر در پى حل مسائل معرفت‏شناسى (نظريه شناخت) و فلسفه ذهن بودند و اعتقاد داشتند كه مى‏توان از طريق درون‏نگرى به حقايقى اساسى در اين مباحث دست‏يافت; از اين رو كار خود را نوعى روانشناسى درون‏نگر، ( introspective psychology) تلقى مى‏كردند. در حالى كه فيلسوفان تحليلى قرن بيستم چندان تمايل نداشته‏اند كه درون‏نگرى بى‏واسطه را مبناى غائى تبيين امور بدانند. علاوه بر اين به نظر مى‏رسيد كه توسعه روشهاى دقيق در منطق صورى مى‏تواند به حل مسائل فلسفى يارى رساند و منطق هم بى‏ترديد از مصاديق بارز علوم پيشينى است. به اين ترتيب، اين نظر رواج يافت كه فلسفه بايد همراه با منطق و رياضيات طبقه‏بندى شود.
تحليل مفهومى، تحليل زبانى، تحليل علمى. مع‏هذا اين پرسش همچنان به جا ماند كه نقش و روش فلسفه چيست. از نظر بسيارى فيلسوفان تحليلى كه به شيوه موشكافانه و دقيق مور فلسفه مى‏ورزند، و به ويژه از نظر گروهى كه دانشگاه آكسفورد را مركز فلسفه تحليلى ساخته‏اند، كار فلسفه تحليل مفاهيم است. به اعتقاد اين گروه، فلسفه مبحثى پيشينى است، زيرا فيلسوف به معنايى خاص از قبل صاحب مفهومى است كه قصد تحليل آن را دارد و در نتيجه بى‏نياز از هرگونه مشاهده تجربى است.
فلسفه را مى‏توان به عنوان تحليل مفهومى يا تحليل زبانى قلمداد كرد. براى مثال، فيلسوف در تحليل مفهوم «ديدن‏» صرفا ملاحظات زبانشناختى را بيان نمى‏كند - نظير تحليل فعل «ديدن‏» - هر چند كه بررسى آنچه مى‏توان به كمك اين فعل بيان كرد براى نتايج تحليل او بى‏ربط نيست; چون مفاهيم به هيچ زبان خاصى وابسته نيستند; هر مفهومى وجه مشترك همه زبانهايى است كه قادر به بيان آن هستند. به اين ترتيب، فلاسفه‏اى كه معتقدند كارشان تحليل مفاهيم است همواره در جهت رفع اين اتهام كه مسائل و راه‏حلهاى آنها صرفا منحصر به لفظ است تلاش كرده‏اند.
از سوى ديگر، ساير فلاسفه تحليلى توجه خود را بيشتر به اين امر معطوف كرده‏اند كه هر عبارتى چگونه در زبان روزمره غيرفنى به كار برده مى‏شود. از اين رو، برخى منتقدان، به قصد تحقير، اصطلاح فلسفه زبان متعارف، (ordinary language philosophy) را به اين‏گونه تحليلها اطلاق كرده‏اند. كتاب بانفوذ مفهوم ذهن اثر گيلبرت رايل (فيلسوف برجسته آكسفوردى) نمونه بارز تحقيقاتى است كه به اعتقاد برخى از منتقدان مبناى عمده آن توجهى پيش‏پاافتاده به نحوه حرف‏زدن انگليسى زبانها است; ولى آن دسته از فلاسفه تحليلى هم كه به اصطلاح زبان متعارف با وحشت مى‏نگرند چه بسا استدلالهايى نظير همان براهين رايل اقامه كنند.
مساله ادراك نشان مى‏دهد كه فلاسفه تحليلى پايبند به تحليل مفهومى هدف و غايت فلسفه را متفاوت از علم و در عين حال مكمل آن مى‏دانند. فيزيولوژيستها، روانشناسان و فيزيكدانها هم - از طريق آزمايشها و مشاهدات و نظريه‏هاى آزمون‏پذير - در گسترش فهم ما از مساله ادراك سهيم بوده‏اند. مع‏هذا به نظر مى‏رسد كه علوم همواره گرايش دارند مواضع قبلى خود را پشت‏سر گذارند، گرايشى كه ظاهرا فلسفه فاقد آن است. براى مثال، در قلمرو فلسفه، تبيينى كه فيلسوفى تحليلى چون مور و پوزيتيويستى چون آير در قرن بيستم از ادراك ارائه مى‏كنند با تبيين لاك در قرن هفدهم پيوندى نزديك دارد.
اختلاف ميان فلسفه و علم در آن است كه عالم رخدادى واقعى نظير ديدن را بررسى مى‏كند، در حالى كه فيلسوف مفهومى را مورد مطالعه قرار مى‏دهد كه از قبل و مستقل از هرگونه اكتشاف تجربى در اختيار دارد. اگر عالم كار خود را با اين فرض شروع مى‏كند كه مى‏تواند مثالهاى [مفهوم] ديدن را در عين كاربرد اين مفهوم تشخيص دهد، فيلسوف مى‏خواهد بداند كه ديدن متضمن چه امورى است، يا به سخن ديگر چه شروطى را مى‏توان براى طبقه‏بندى موارد ديدن اعمال كرد. براى مثال، او مى‏خواهد بداند كدام شرط لازم يا كافى است. به هنگام آزمون اين نظريه فلسفى كه رؤيت هر شى‏ء مستلزم آن است كه اين شى‏ء در فرد مشاهده‏گر تجربه‏اى بصرى را سبب شود (نظريه على ادراك) نيازى به اجراى آزمايشى علمى نيست. ايجاد موقعيتهاى خاصى كه در آنها اشياء فيزيكى گوناگون هيچ‏گونه تجربه بصرى را سبب نمى‏شوند، آن هم به قصد اثبات رؤيت‏ناپذيرى اين اشياء، كار بيهوده‏اى است. زيرا اگر اين نظريه درست‏باشد، اين‏گونه موقعيتهاى آزمايشگاهى مصداق ديدن نخواهند بود; و اگر نظريه غلط باشد صرف توصيف موقعيتى فرضى بايد كفايت كند. مساله اصلى چگونگى طبقه‏بندى موقعيتهاست و براى اين منظور موقعيتهاى فرضى به همان اندازه موقعيتهاى واقعى مناسب‏اند.
نقش درمانى تحليل. از ديد برخى فيلسوفان سنت تحليلى، به خصوص آنان كه از ويتگنشتاين تاثير پذيرفته‏اند، تحليل مفاهيم علاوه بر آنكه فى‏نفسه كارى لذت‏بخش است ارزشى درمانى نيز دارد. حتى دانشمندان و عوام نيز در لحظات فلسفى خود به سبب عدم درك تحليل مناسب مفاهيمى كه به كار مى‏برند مسائل فلسفى ايجاد مى‏كنند. اين افراد وسوسه مى‏شوند تا براى تبيين اين دشواريها نظريه‏هايى صورتبندى كنند، در حالى كه مى‏بايست نقش مفاهيم را از يكديگر تميز دهند، كارى كه به آنان ثابت مى‏كرد كه اصلا مساله‏اى در كار نيست. بدين ترتيب، ناتوانى از درك نحوه استعمال مفاهيم روانشناختى - نظير احساسات، عواطف و اميال - توجه فيلسوفان را به مسائل خاصى معطوف كرده است، مسائلى چون علم به اذهان ديگر يا اينكه چگونه عواطف و اميال مى‏توانند موجب تغييراتى فيزيكى در جسم شوند و يا بالعكس. با اين تصور از فلسفه، تحليل مفاهيم موردنظر به جاى حل، ( مسائل، آنها را «منحل‏»، (dissolve) مى‏كند، زيرا فلاسفه با اين كار درمى‏يابند كه صورتبندى ايشان از مساله بر خطاهايى در مورد خود اين مفاهيم استوار بوده است.
غالبا از اين نحوه نگرش به فلسفه خرده مى‏گيرند كه چرا كار فلسفه را صرفا به رفع و رجوع سردرگميهاى فلاسفه ديگر منحصر مى‏كند و از اين طريق آن را به كارى عقيم و بيهوده تبديل مى‏كند. البته لزومى ندارد كه اين سردرگميها فقط به فلاسفه ديگر محدود شود. براى مثال، دانشمندان هم مى‏توانند نظريه‏هايى فلسفى تاسيس كنند كه بر نحوه طراحى آزمايشهاى آنان تاثير گذارد، و از اين‏رو نظريه‏هاى فلسفى آنان نيز مى‏تواند مورد درمان فلسفى قرار گيرد. مثلا رفتارگرايى در روانشناسى - يعنى همان ديدگاهى كه عواطف و اميال و نگرشهاى ذهنى را تمايلات رفتارى، (behavioral dispositions) قلمداد مى‏كند - ظاهرا نظريه‏اى فلسفى است، و چه بسا بر نوعى سردرگمى نسبت‏به تحليل مفاهيم روانشناختى استوار باشد. مع‏هذا رفتارگرايى در شكل‏گيرى رهيافت روانشناسان به علم مؤثر بوده است. به اين ترتيب، فلسفه از اين ديدگاه مى‏تواند وراى حوزه بازيهاى فلسفى واجد ارزشى درمانى باشد.
فلسفه، به رغم خصلت انتزاعى خود، هميشه به نيازهاى انسانى معطوف بوده است، و شايد حتى الگوى درمانى [فلسفه] بهترين صورت تحقق اين آرمان باشد. براى مثال، مردم عادى نيز همچون فلاسفه با اين پرسش مواجه‏اند كه آيا افعالشان با شرايطى پيشينى تعيين مى‏شود يا خير. اما اين مساله، به شرط صحت ديدگاه درمانى از فلسفه، نتيجه كژفهمى در باب مفاهيمى چون عليت و مسؤليت و فعل است كه هركدام محتاج تشريح و توضيح‏اند.

زبان صورى در برابر زبان متعارف

به لحاظ مباحث روش‏شناختى، نقش زبان يكى از مهمترين ملاحظات فيلسوفان تحليلى و در همه منازعات آنان بعد اصلى حث‏بوده است. فلاسفه خارج از نحله تحليلى رويهمرفته بر اين نظر هستند كه دلمشغولى اين سنت فلسفى با زبان در حكم نوعى دورى از فلسفه به تعبير كلاسيك آن است. در حالى كه افلاطون و ارسطو، فلاسفه قرون وسطى، تجربه‏گرايان انگليسى - و در واقع بيشتر فلاسفه‏اى كه صاحب اثر به شمار مى‏آيند - جملگى پرداختن به زبان را امرى اساسى دانسته‏اند. مع‏هذا در مورد اينكه زبان چه نقشى بايد ايفا كند اختلاف‏نظرهايى بنيادى وجود دارد. يكى از اين اختلاف‏نظرها به اهميت زبانهاى صورى (به مفهوم رايج در منطق نمادى) براى پرسشهاى فلسفى مربوط مى‏شود.
تحول منطق رياضى. از زمان ارسطو منطق هميشه با فلسفه متفق بوده است. اما تا اواخر قرن نوزدهم منطق عمدتا منحصر به تدوين قواعدى دقيق براى شكل نسبتا ساده‏اى از برهان بوده است: قياس. و البته در طى اين مدت منطق هيچ‏گاه به طور منظم در امتداد تحولاتى كه علم رياضى از ابتدا شاهد آن بوده است گسترش نيافت.
عملا از ابتدا رياضى‏دانان به نحو دقيقى از دو روش مهم بهره گرفته‏اند: (1) كاربرد روش اصل موضوعى (نظير هندسه اقليدسى) در گسترش مبحث رياضى; و (2) كاربرد نمادها يا متغيرهاى صورى براى بيان احكام كلى و صادق اين مبحث (با چنين روشى مى‏توان گفت A+B B+A ،معادله‏اى است كه در آن مى‏توان هر اسم يا عددى را جايگزين A و B كرد و نتيجه همچنان صادق باقى بماند).
شگفت آنكه منطق‏دانان در طول قرون و اعصار هرگز نتوانستند قدرت كاربرد نمادهاى صورى را دريابند. سرانجام وقتى استعمال چنين نمادهايى و ديگر روشهاى رياضى را آغاز كردند، توانستند درك ما را از اين مبحث‏بسيار گسترش بخشند.
از ميان همه تحولات علمى كه در طى قرن نوزده، عمدتا از طريق آثار رياضى‏دانان، رخ داد، ابداعات جورج بول انگليسى، واضع جبر بول، و گئورك كانتور روسى‏الاصل، واضع نظريه مجموعه‏ها، اهميتى خاص دارد، زيرا اين ابداعات مبشر نزديكى بيشتر منطق و رياضيات بود. شخصيت‏برجسته‏اى كه هم رياضى‏دان و هم فيلسوف بود و بدين لحاظ مى‏توان او را عامل اصلى ازدواج منطق (به منزله مبحثى فلسفى) با روشهاى رياضى دانست، گوتلب فرگه (متوفى 1925) نام‏داشت. فرگه كه از استادان دانشگاه ينا در آلمان بود، از نظر تاريخى عمدتا به‏لحاظ نفوذ فكرى‏اش بر برتراند راسل شهرت داشت، هر چند كه امروزه از آثار او به اعتبار خودشان تقدير مى‏شود. اثر عظيم برتراند راسل، پرينكيپيا ماتماتيكا [مبانى رياضيات] (1910 - 1913)، كه با همكارى آلفرد نورث وايتهد نگاشته شده بود، همراه با كتاب قبلى راسل به نام اصول رياضيات (1903) فلاسفه را به اين نكته آگاه ساخت كه كاربرد روشهاى رياضى در منطق ممكن است‏به لحاظ فلسفى اهميت‏شايانى داشته باشد. دستگاه نمادى [منطق صورى] اين حسن را داشت كه در عين اينكه با زبان متعارف پيوندى نزديك داشت، قواعدش مى‏توانست‏به دقت صورتبندى شود. علاوه بر اين، پيشرفتهايى كه در عرصه منطق نمادى رخ داده است تمايزات و روشهاى بسيارى به بار آورده است كه مى‏تواند در تحليل زبان متعارف نيز به كار گرفته شود.
تفاوتهاى زبان متعارف با منطق صورى. اما چنين به نظر مى‏رسد كه تفاوت ميان زبان متعارف و زبان مصنوع منطق صورى صرفا در اين نكته خلاصه نمى‏شود كه اولى فاقد قواعد دقيقا وضع شده، است. آنچه در همان نگاه اول مشهود است اين است كه زبان متعارف غالبا قواعد منطق نمادى را على‏الظاهر نقض مى‏كند. براى مثال حكم زير را در نظر گيريد: «اگر اين طلا است [كه با نماد p نشان داده مى‏شود]، آن‏گاه در تيزاب حل مى‏شود [كه با نماد q نشان داده مى‏شود].» چنين حكمى در منطق نمادى با شكل منطقى موسوم به شرطى تابع ارزشى، p ? q (كه در آن ؟ به معناى «اگر ...، آنگاه ...» است)، بيان مى‏شود. براساس يكى از قواعد منطق هرگاه «اين طلا است‏» كاذب باشد حكم فوق صادق است. در حالى كه در زبان متعارف اين حكم صرفا بر مبناى دلائل منطقى صورى صادق به شمار نمى‏آيد، بلكه صدق آن در گرو وجود پيوندى واقعى در جهان واكنشهاى شيميايى است، پيوندى ميان طلابودن و قابليت‏حل‏شدن در تيزاب كه هيچ ربطى به منطق نمادى ندارد.
در ميان فلاسفه تحليلى وجود بسيارى از اين‏گونه تفاوتهاى ظاهرى ميان منطق نمادى و زبان متعارف به نگرشهاى گوناگونى دامن زده‏است، از سوءظن كامل به ذى‏ربط بودن منطق نمادى به زبانهاى غيرمصنوع گرفته تا نگرشى كه زبان متعارف را محمل مناسبى براى بيان دقيق حقايق علمى قلمداد نمى‏كند.
تفاسير مختلف از نسبت منطق با زبان. بسيارى از فلاسفه تحليلى معتقدند كه منطق نمادى مى‏تواند چارچوبى مناسب براى زبانى ايدئال يا كامل فراهم آورد. اين حكم را مى‏توان به دو صورت مختلف تعبير كرد:
1 - راسل و ويتگنشتاين دوره اول معتقد بودند كه منطق مى‏تواند به نحو دقيقى ساختار واقعى همه زبانها را آشكار سازد. در نتيجه هر نوع انحراف ظاهرى از اين ساختار در زبان متعارف بايد ناشى از اين واقعيت دانسته شود كه دستور ظاهرى، ( surface grammar) زبان متعارف نمى‏تواند ساختار واقعى آن را آشكار سازد و لذا مى‏تواند امرى گمراه‏كننده باشد. فلاسفه‏اى كه مدافع اين نظر بوده‏اند، به قصد تكميل آن، غالبا كوشيده‏اند تا ظهور مسائل فلسفى را به مسحورشدن توسط ويژگيهاى ظاهرى زبان نسبت دهند. براى مثال، به دليل شباهت ميان دو جمله «ببرها گاز مى‏گيرند» و «ببرها وجود دارند»، ممكن است چنين به نظر رسد كه فعل «وجودداشتن‏»، همچون ديگر افعال، محمولى را بر موضوع حمل مى‏كند.

سبک زندگی انسان، از رحم مادر

نتایج مطالعات حکایت از آن دارند که سبک زندگی افراد تنها به آموختنی‌های دوران رشد آنها ارتباط ندارد، بلکه عملکرد مادران باردار در دوران جنینی کودک، بر نحوه سبک زندگی تاثیرگذار است.




نتایج مطالعات حکایت از آن دارند که سبک زندگی افراد تنها به آموختنی‌های دوران رشد آنها ارتباط ندارد، بلکه عملکرد مادران باردار در دوران جنینی کودک، بر نحوه سبک زندگی تاثیرگذار است.

نتایج مطالعات پژوهشی در دهه‌های اخیر تاکید می‌کنند که ما به آسانی زندگی جنینی خود را پشت سر رها نمی‌کنیم و بر عکس، همان گونه که «انی مورفی پاول» در کتاب جدید و آموزنده خود می‌نویسد: « سبک زندگی که بر توسعه بیماری‌ها اثر می‌گذارد، اغلب تنها آن سبکی نیست که ما به عنوان افراد بالغ از آن پیروی می‌کنیم، بلکه آن سبکی است که مادران در هنگام بارداری، دارا بودند.»

این نظریه ابتدا توسط دیوید بارکر، یک پزشک بریتانیایی مطرح شد. وی در سال 1989 داده‌هایی را منتشر کرد که نشان می‌داد تغذیه نامناسب مادران می‌تواند فرزندان آنها را در دهه‌های بعد در معرض خطر بیماری‌های قلبی قرار دهد.

نظریه بارکر در همان آغاز، توسط جریان غالب در پزشکی رد شد؛ با این عنوان که این نوعی نگرش پس از وقوع واقعه به رابطه وزن زمان تولد و بروز بیماری در مراحل بعدی زندگی است، بدون آن که آگاهی دقیقی از آن چه که در این میان رخ داده است، داشته باشد.



با این حال، شمار فزاینده ای از مطالعات مبتنی بر مشاهده که از زمان نشر گزارش اولیه بارکر در ناحیه های مختلف جهان انجام گرفته است نظریه وجود رابطه پویایی میان سرشت-پرورش را تقویت کرده است و این که پرورش از درون رحم مادر آغاز می‌شود. غذایی که مادر می‌خورد، هوایی که تنفس می‌کند، آبی که می‌نوشد، فشارهای عصبی یا آسیب‌های روانی که تجربه می‌کند، همه آنها ممکن است فرزندش را ، خوب یا بد، برای دهه‌های آتی تحت تاثیر قرار دهد.

۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

هم سفر

                                   همــــسفر

 
 
در این راه طولانی - که ما بی خبریم
 
و چون باد می گذرد

بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند

خواهش می کنم !  مخواه که یکی شویم ،  مطلقا یکی

مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم

 
یک ساز را،  یک کتاب را،  یک طعم را، یک رنگ را

 
و یک شیوه  نگاه کردن را

 
مخواه که انتخابمان یکی باشد،  سلیقه مان یکی  و رویاهامان یکی
 
 
هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست
 
 
و شبیه شدن دال بر کمال نیست  بل  دلیل توقف است
 
عزیز من
 
دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی  رسانده است؛
 
واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ،   حجاب برفی قله ی علم کوه 

،  رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند
 
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق
 
یکی کافیست
 
عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای

تبدیل شدن به دیگری نیست
 
من از عشق زمینی حرف می زنم که  ارزش آن در "حضور" است
 
نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری
 
عزیز من

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد
 
بگذار درعین وحدت مستقل باشیم
 
بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم
 
بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید
 
بگذار صبورانه و مهرمندانه  درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم
 
اما نخواهیم  که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا  واحدی برساند
 
بحث، باید ما را به  ادراک متقابل برساند نه فنای  متقابل
 
اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست
 
سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست
 
بیا بحث کنیم
 
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم
 
بیا کلنجار برویم
 
اما  سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم
 
بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها،  تا آنجا

که حس می کنیم دوگانگی،  شور و حال و زندگی می بخشد

 
نه  پژمردگی و افسردگی و مرگ ،.......... حفظ  کنیم
 
من و تو حق داریم در برابر هم  قد علم کنیم
 
و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را 

داشته باشیم
 
عزیز من ! بیا متفاوت باشیم