۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

فراز هایی از سخنان گهر بار شریعتی



خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال ما خبر گردی پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است دکتر علی شریعتی
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری (دكتر علی شریعتی)


به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد (دكتر علی شریعتی)


اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كویر است ( دكتر علی شریعتی )


مهربانی جاده ایست که هرچه پیش تر روند ,خطرناک تر می گردد ! نمی توان باز گشت....اما لحظه ای باید درنگ کرد و شاید چند گامی بر بیراهه رفت .

زمانی مصاحبه گری از معلم صداقت و صمیمیت دکتر علی شریعتی پرسید : به نظر شما چه لباسی را به زن امروز بپوشانیم ؟ دکتر علی در جواب گفتند : نمیخواهند لباسی بدوزید و بر تن زن امروز نمائید . فکر زن را اصلاح کنید او خود تصمیم میگیرد که چه لباسی برازنده اوست

اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست
او جانشین تمامی نداشته های من است


می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
...


دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم


با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش.


تو هر چه می‌خواهی باشی باش اما ... آدم باش.


آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی نشانه ایست که قربانیت کنند......


حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود ولی افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند.


این جا که منم کسی چه می داند که بودن نیز همچون زیستن طاقت فرساست دو بیگانه ی همدرد از دو خویش بیدرد با هم خویشاوندترند اشنا یعنی هم خانه ی من در دیار تنهایی... دکتر علی شریعتی


مردان در صید عشق به وسعت نامنتهایی نامردند، گدایی عشق میكنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب
زن نشدند، اما همین كه مطمئن شدند مردانگی را در كمال نامردی به جا می آورند
دكتر علی شریعتی


انسان نقطه ای است بین دو بی نهایت . بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته «دکتر شریعتی»


دنیا را بد ساخته اند.... کسی را که دوستش داری، تو را دوست نمی دارد. کسی که تو را دوست دارد، تو دوستش نمی داری، اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسید و این رنج است . زندگی یعنی این...

افسوس... آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم و بعد... برای آنچه از دست رفته آه میکشیم ………… دکتر شریعتی

خدایا بمن زیستنی عطا کن
که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت مخورم
و مردنی عطا کن که در بیهودگی اش سوگوار مباشم.


به هر كه دوستش می داری بیاموز كه عشق از زندگی كردن بهتر است
و به هر كه دوست تر می داری بچشان كه دوست داشتن از عشق برتر است


اگر در صحنه نیستی هر کجا هستی باش,مهم نیست که سر سجاده ی نماز باشی یا سر سفره ی شراب.


بگذار تا شیطنت عشق چشمانت را به عریانی خویش بگشاید , هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن.

عشق تنها كار بی چرای عالم است
چه;آفریینش بدان پایان میگیرد
معشوق من چنان لطیف است
كه خود را به "بودن "نیالوده است

كه اگر جامه وجود بر تن میكرد
نه معشوق من بود


اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیکتر می شوم .....
این زندگی من است

شمع ؟
شمع مومی نرم و در دلش آتشی پنهان.
هستی اش ؟
هستی اش اندامی برای سوختن/افروختن .
زندگیش ؟
زندگیش اشک و آتش و همین !
و در پایان افسردن و مردن در آغوش اشکهایش !

"اشک"
مگرنه اشک زیباترین شعر و بیتابترین عشق و گدازانترین ایمان و داغترین اشتیاق و تب دارترین احساس و خالص ترین گفتن و لطیف ترین دوست داشتن است که همه در کوره ی یک دل بهم آمیخته و ذوب شده اند و قطره ای گرم شده اند نامش اشک ؟

خدایا مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان. اضطراب های بزرگ, غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن
لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز را بر جانم ریز

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاکم چه خواهد ساخت
ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد بدست طفلکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را درگلویم سخت بفشارد
وخواب خفتگان خفته را آشفته سازد
بدینسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را

تا كنون اندیشیده اید كه عشق برتر است یا دوستی ؟
عشق ریسمان طبیعت است و سركشان را به بند خویش می آورد تا آنچه را آنان بخود از طبیعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ می ستاند ، به حیله عشق ، بر جای نهند ، كه عشق تاوان ده مرگ است .
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن .
عشق غذا خوردن یك حریص گرسنه است و دوست داشتن " همزبانی در سزمین بیگانه یافتن است " .
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا كردن .
عشق بینایی را می گیرید و دوست داشتن می دهد .
عشق خشن است و شدید و در عین حال نا پایدار و نامطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال سرشار اطمینان .
عشق یك فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یك صداقت راستین و صمیمی ، بی انتها و مطلق .
عشق جوششی یك جانبه است . به معشوق نمی اندیشد كه كیست؟ یك خود جوشی ذاتی است و از این رو همیشه اشتباه می كند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همیشه یكجا می ماند

و گاه ، میان دو بیگانه نا همانند ، عشقی جرقه می زند و چون در تاریكی است و یكدیگر را نمی بینند ، پس از انفجار این صاعقه است كه در پرتو روشنایی آن ، چهره یكدیگر را می توانند دید و در این جاست كه گاه ، پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهره هم می نگرند احساس می كنند كه هم را نمی شناسند و بیگانگی و نا آشنایی پس از عشق - كه درد كوچكی هم نیست - فراوان است .
اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می كند و از این رو است كه پس از آشنایی پدید می آید و در حقیقت دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یكدیگر می خوانند و پس از آشنا شدن است كه خودمانی می شوند .


من تنهایی را از آزادی بیشتر دوست دارم!


انسان به میزانی که می اندیشد انسان است، نه به میزانی که اندیشه های دیگران را نشخوار می کند.


" لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند


زندگی چیست؟! ...
نان ...
آزادی ...
فرهنگ ...
ایمان ...
و دوست داشتن! ...


شرافتِ مرد ، به بکارتِ زن میماند! ...
یکبار که لکه دار شود ، دیگر قابل جبران نخواهد بود! ...
دین ِ چو منی ، گزاف و آسان نبوَد! ...
روشنتر از ایمانِ من ایمان نبوَد! ...
در دهر ، چو من یکی و آن هم مؤمن ،
پس در همه دهر یک بی ایمان نبوَد! ...


خدایا! ...رحمتی کن ،تاایمان ،نام و نان برایم نیاورد! ...قوتم بخش ،تا نانم را ،و حتی نامم را ،در خطر ایمانم افکنم! ...تا از آنانی نباشم که ،پول دین را می گیرند ،و برای دنیا کار می کنند! ...بلکه از آنانی باشم که ،پول دنیا را می گیرند ،و برای دین کار می کنند!


راهی که از لجن تا خدا کشیده شده است «مذهب » نام دارد. در این جا روشن است که مذهب یعنی راه، مذهب هدف نیست، راه است و وسیله است. تمام بدبختی هایی که در جامعه های مذهبی دیده می شود به این علت است که مذهب تغییر روح و جهت داده و در نتیجه نقشی که دارد عوض شده است و این بدان معناست که « مذهب را هدف کرده اند.»


من هرگز از مرگ نمی هراسید ه ام
عشق به آزادی سختی جان دادن را بر من هموار می سازد
عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است
آزادی معبود من است
به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است
هر دردی بی درد است
هر زندانی رهایی است
هر جهادی آسودگی است
هر مرگی حیات است
مرا اینچنین پرورده اند من اینچنینم
پس چرا از فردا می ترسم
من تنهایی را از آزادی بیشتر دوست دارم!
دکتر علی شریعتی


بشر بودن است و انسان شدن!


خواستم بگویم فاطمه، دختر پیامبر است.... اما دیدم نه فاطمه نیست
خواستم بگویم فاطمه، همسر علی است.... اما دیدم نه فاطمه نیست
خواستم بگویم فاطمه، مادر حسن و حسین است.... اما دیدم نه فاطمه نیست
این همه فاطمه هست و فاطمه این همه نیست
فاطمه فاطمه است....

به دکتر شریعتی گفتند :" استاد! سیگار طول زندگی آدمو کوتاه میکنه" در جواب گفت :" من به عرض زندگی فکر میکنم

اگرتنها ترین تنها شوم بازهم خدا هست.


سرمایه های ماورایی هر کس حرف هایی است که برای نگفتن دارد


می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم


شناخت علی ذهنیت است و حب علی احساس ، اما تشیع علی عمل است ...


زندگی داستان مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند فروختی گفت: نخریدند تمام شد


بودنت را پوستی کن بر گرد هسته ی ایمانت! هستی شو، هست شو!همه حباب مباش! در دل تاریکت شعله را برافروز،بتاب. 


************* 

خدايا کفر نميگويم،

پريشانم،

چه ميخواهي تو از جانم؟!

مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي.

خداوندا!

اگر روزي ز عرش خود به زير آيي

لباس فقر پوشي

غرورت را براي تکه ناني

به زير پاي نامردان بياندازي

و شب آهسته و خسته

تهي دست و زبان بسته

به سوي خانه باز آيي

زمين و آسمان را کفر ميگويي

نميگويي؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خيز تابستان

تنت بر سايه ي ديوار بگشايي

لبت بر کاسه ي مسي قير اندود بگذاري

و قدري آن طرفتر

عمارتهاي مرمرين بيني

و اعصابت براي سکه اي اينسو و آنسو در روان باشد

زمين و آسمان را کفر ميگويي

نميگويي؟!

خداوندا!

اگر روزي بشر گردي

ز حال بندگانت با خبر گردي

پشيمان ميشوي از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.

خداوندا تو مسئولي.

خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن

در اين دنيا چه دشوار است،

چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است 


 
زن از ديدگاه دكتر علي شريعتي*********

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ...


ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...


مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ...


براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ...


در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...


او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...


او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...


او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...


او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...


او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...


و هر روز او متولد ميشود؛ عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد ...


و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ...


و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ...


و اين، رنج است

زن عشق.. مي كارد.. و كينه ..درو مي كند 


مرغ سحر



مرغ سحر نیازی به معرفی ندارد. سروده ای از محمدتقی بهار در دوران مشروطه که پس از آغاز حکومت رضا شاه به صورت ترانه اجرا شد. آهنگ این اثر، از مرتضی نی داوود، فوق العاده زیباست. آهنگ باو جود گیرایی زیر و بالای چندانی ندارد بنابراین حتی کسانی که با خوانندگی آشنایی ندارند می توانند آن را به راحتی بخوانند. اکثر خوانندگان نامی نیز اجرایی از مرغ سحر را به نام خود ثبت کرده اند که می توان به ملوک ضرابی، قمرالملوک وزیری، نادر گلچین، هنگامه اخوان، محمدرضا شجریان و نیز اجراهای متفاوتی از فرهاد، همای و محسن نامجو اشاره کرد:
آنچه تا کنون به عنوان مرغ سحر شنیده ایم عبارت است از بند اول این شعر
مرغ سحر ناله سرکن، داغ مرا تازه تر کنز آه شرر بار این قفس را بَر شِکَنُ و زیر و زِبَر کن
بلبل پَر بسته ز کنج قفس درآ، نغمهٔ آزادی نوع بشر سراوَز
نفسی عرصهٔ این خاک تیره را.
پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد آشیانم داده بر باد
ای خدا، ای فـلک، ای طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن
 نوبهار است، گل به بار است، ابر چشمم، ژاله‌بار است این قفس، چون دلم، تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نِگَه‌ ای تازه گل از این، بیشتر کن مرغ بیدل شرح هجران مختصر٬ مختصر کن
اما شاید خیلی ها ندانند که این فقط نیمی از مرغ سحر است و این شعر بند دومی دارد که تقریبا هیچ خواننده ای تمایلی به خواندن آن ندارد :
بند دوم می گوید
 عمر حقیقت به سر شد، عهد و وفا بی اثر شد
 ناله عاشق، ناز معشوق، هر دو دروغ و بی ثمر شد
 راستی و مهر و محبت فسانه شد قول و شرافت همگی از میانه شد
 از پی دزدی، وطن و دین بهانه شد
 دیده تر کن جور مالک، ظلم ارباب، زارع از غم گشته بی تاب ساغر اغنیا پر می‌ناب، جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ ناله سر کن، از مساوات صرف نظر کن
ساقی گلچهره بده آب آتشین، پردهٔ دلکش بزن ای یار دلنشین
ناله بر آر از قفس ای بلبل حزین
 کز غم تو، سینه من، پر شرر شد، پر شرر شد
اما چرا کسی این بند را دوست ندارد؟
 بند اول شعری انقلابی است که به دستگاه ظلم می تازد، از زندانی و در قفس بودن آزادی خواهان گله می کند، آرزوی پایان شب تار ملت را دارد و مردم را به قیام و انقلاب جهت پایان دادن به ظلم و شکستن قفس فرا می خواند
اما بند دوم شعری اجتماعی است. شاعر در این بند از رواج دروغ، منسوخ شدن حقیقت طلبی، از بین رفتن عشق واقعی میان عاشق و معشوق و گم شدن مهر و محبت و شرافت گله می کند و از کسانی می نالد که وطن و دین را بهانه ای برای دزدی کرده اند. اینان چه کسانی هستند؟ تنها حاکمان یا تمامی مردم؟ فضای حاکم بر این بخش از شعر به مورد دوم اشاره دارد. همچنین زمانی که شعر از جور مالک و ارباب شکایت می کند اغنیا را به عنوان طبقه ای از جامعه به باد نقد می گیرد نه به عنوان بخشی از وابستگان دولت در بند اول پیشنهاد شعله فکندن در قفس که همانا براندازی حکومت ظالم است مطرح می شود اما در مورد بند دوم شاعر هیچ راه حلی نمی یابد و در نهایت بلبل را فقط به بر آوردن ناله های حزین از دورن این قفس خود ساخته فرا می خواند مردم ما همیشه دوست داشته اند که ریشه مشکلات را در حکومت بشناسند و خود را از هر گونه اشکالی مبرا بدانند از این روی خوانندگان همان بخشی از مرغ سحر را خوانده اند و می خوانند که مورد پسند عامه مردم است. جالب این جاست که برخی بی توجهی به بند دوم را به دلیل سیاسی بودن آن دانسته اند که چنین دیدگاهی موجب شگفتی است. ما تا به حال بارها به دستور بند اول عمل کرده ایم و قفس را آتش زده ایم اما پس از فرو نشستن شعله خود را در قفسی جدید یافته ایم. ای کاش یک بار هم که شده بند دوم را بخوانیم و همت کنیم بر اساس آن ارزش های انسانی را در جامعه ایرانی احیا نماییم

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

آب را گل کردند


دیدی آخر سهراب؟

مردم بالادست

که طراوت را از راز سحر می چیدند

و نجابت را سرلوحه ی دل می کردند

آب را گل کردند

لاله را دار زدند

نان خشکیده ی مرد لب جو

ز کَفَش دزدیدند

و سپیدار کهنسال و غریب ادراک

همچنان تشنه تر از تشنه بماند

و ز میان گل و آب

چهره ای مات به جادویی دنیای سراب

چه شده است ؟

روی زیبا دو برابر نشده

دیدی آخر سهراب

آنهمه می گفتی

آب را گل نکنیم

آب را نه

دهن هر سخنی را پر از گل کردند

تو کجایی سهراب ؟

آب را گل کردند


عرب عامری





۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

اهل کاشانم

اهل كاشانم - شعر سهراب سپهري





اهل كاشانم. روزگارم بد نيست. تكه ناني دارم، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.

مادري دارم، بهتر از برگ درخت.
دوستاني، بهتر از آب روان. و خدايي كه در اين نزديكي است: لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند. روي آگاهي آب، روي قانون گياه.
من مسلمانم. قبله ام يك گل سرخ. جانمازم چشمه، مهرم نور. دشت سجاده ي من. من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم. در نمازم جريان دارد ماه، جريان دارد طيف. سنگ از پشت نمازم پيداست: همه ذرات نمازم متبلور شده است. من نمازم را وقتي مي خوانم كه اذانش را باد، گفته باشد سر گلدسته ي سرو. من نمازم را، پي تكبيرة الاحرام علف مي خوانم، پي قد قامت موج. كعبه ام بر لب آب كعبه ام زير اقاقي هاست. كعبه ام مثل نسيم، مي رود باغ به باغ، مي رود شهر به شهر. حجر الاسود من روشني باغچه است.

اهل كاشانم پيشه ام نقاشي است:
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ، مي فروشم به شما تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است دل تنهايي تان تازه شود. چه خيالي، چه خيالي، . . . مي دانم پرده ام بي جان است. خوب مي دانم، حوض نقاشي من بي ماهي است.
اهل كاشانم. نسبم شايد برسد به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك سيلك. نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد. پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها، پشت دو برف، پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي، پدرم پشت زمان ها مرده است.

پدرم وقتي مرد، آسمان آبي بود، مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد. پدرم وقتي مرد، پاسبان ها همه شاعر بودند. مرد بقال ازمن پرسيد:
چند من خربزه مي خواهي ؟ من ازاو پرسيدم:
دل خوش سيري چند ؟

پدرم نقاشي مي كرد. تار هم مي ساخت، تار هم مي زد. خط خوبي هم داشت.
باغ ما در طرف سايه ي دانايي بود. باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه، باغ ما نقطه ي برخورد نگاه و قفس و آينه بود. باغ ما شايد، قوسي از دايره ي سبز سعادت بود. ميوه ي كال خدا را آن روز، مي جويدم در خواب. آب بي فلسفه مي خوردم. توت بي دانش مي چيدم. تا اناري تركي بر مي داشت، دست فواره ي خواهش مي شد.

تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت.
گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد. شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت. فكر، بازي مي كرد زندگي چيزي بود، مثل يك بارش عيد، يك چنار پر سار. زندگي در آن وقت، صفي از نور و عروسك بود. يك بغل آزادي بود. زندگي در آن وقت، حوض موسيقي بود.
طفل پاورچين پاورچين، دور شد كم كم در كوچه ي سنجاقكها. بار خود را بستم، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون دلم از غربت سنجاقك پر. من به مهماني دنيا رفتم: من به دشت اندوه، من به باغ عرفان، من به ايوان چراغاني دانش رفتم. رفتم از پله ي مذهب بالا. تا ته كوچه ي شك، تا هواي خنك استغنا، تا شب خيس محبت رفتم. من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق.

رفتم، رفتم تا زن، تا چراغ لذت، تا سكوت خواهش، تا صداي پر تنهايي. چيزها ديدم در روي زمين: كودكي ديدم. ماه را بو مي كرد. قفسي بي در ديدم كه در آن، روشني پرپر مي زد. نردباني كه از آن، عشق مي رفت به بام ملكوت. من زني را ديدم، نور در هاون مي كوبيد. ظهر در سفره ي آنان نان بود، سبزي بود، دوري شبنم بود، كاسه ي داغ محبت بود. من گدايي ديدم، در به درمي رفت آواز چكاوك مي خواست و سپوري كه به يك پوسته ي خربزه مي برد نماز بره اي را ديدم، بادبادك مي خورد. من الاغي ديدم، يونجه را مي فهميد. در چرا گاه نصيحت گاوي ديدم سير. شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت: شما من كتابي ديدم، واژه هايش همه از جنس بلور. كاغذي ديدم، از جنس بهار. موزه اي ديدم، دور از سبزه، مسجدي دور از آب. سر بالين فقيهي نوميد، كوزه اي ديدم لبريز سؤال. قاطري ديدم بارش انشا اشتري ديدم بارش سبد خالي پند و امثال. عارفي ديدم بارش تنناها ياهو.

من قطاري ديدم، روشنايي مي برد. من قطاري ديدم، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت. من قطاري ديدم، كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت) من قطاري ديدم، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد. و هواپيمايي، كه در آن اوج هزاران پايي خاك از شيشه ي آن پيدا بود: كاكل پوپك، خالهاي پر پروانه، عكس غوكي در حوض و عبور مگس از كوچه ي تنهايي. خواهش روشن يك گنجشك، وقتي از روي چناري به زمين مي آيد. و بلوغ خورشيد. و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح. پله هايي كه به گلخانه ي شهوت مي رفت. پله هايي كه به سردابه ي الكل مي رفت. پله هايي كه به بام اشراق پله هايي به سكوي تجلي مي رفت.

مادرم آن پايين استكان ها را در خاطره ي شط مي شست. شهر پيدا بود: رويش هندسي سيمان، آهن، سنگ. سقف بي كفتر صدها اتوبوس. گل فروشي گلهايش را مي كرد حراج. در ميان دو درخت گل ياس، شاعري تابي مي بست. پسري سنگ به ديوار دبستان مي زد. كودكي هسته ي زردآلو را، روي سجاده ي بيرنگ پدر تف مي كرد. و بزي از ? خزر ? نقشه ي جغرافي، آب مي خورد. بند رختي پيدا بود: سينه بندي بي تاب. چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب، اسب در حسرت خوابيدن گاري چي، مرد گاري چي در حسرت مرگ. عشق پيدا بود، موج پيدا بود. برف پيدا بود، دوستي پيدا بود. كلمه پيدا بود. آب پيدا بود، عكس اشيا در آب. سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون. سمت مرطوب حيات. شرق اندوه نهاد بشري.

فصل ول گردي در كوچه ي زن. بوي تنهايي در كوچه ي فصل. دست تابستان يك بادبزن پيدا بود. سفر دانه به گل. سفر پيچك اين خانه به آن خانه. سفر ماه به حوض. فوران گل حسرت از خاك. ريزش تاك جوان از ديوار. بارش شبنم روي پل خواب. پرش شادي از خندق مرگ. گذر حادثه از پشت كلام. جنگ يك روزنه با خواهش نور. جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد. جنگ تنهايي با يك آواز. جنگ زيباي گلابي ها با خالي يك زنبيل. جنگ خونين انار و دندان. جنگ نازي ها با ساقه ي ناز. جنگ طوطي و فصاحت با هم. جنگ پيشاني با سردي مهر. حمله ي كاشي مسجد به سجود. حمله ي باد به معراج حباب صابون. حمله ي لشگر پروانه به برنامه ي دفع آفات. حمله ي دسته ي سنجاقك، به صف كارگر لوله كشي. حمله ي هنگ سياه قلم ني به حروف سربي.

حمله ي واژه به فك شاعر. فتح يك قرن به دست يك شعر. فتح يك باغ به دست يك سار. فتح يك كوچه به دست دو سلام. فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبي. فتح يك عيد به دست دو عروسك، يك توپ. قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر. قتل يك قصه سر كوچه ي خواب. قتل يك غصه به دستور سرود. قتل مهتاب به فرمان نئون. قتل يك بيد به دست دولت. قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ. همه ي روي زمين پيدا بود: نظم در كوچه ي يونان مي رفت. جغد در باغ معلق مي خواند. باد در گردنه ي خيبر، بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند. روي درياچه ي آرام نگين، قايقي گل مي برد. در بنارس سر هر كوچه چراغي ابدي روشن بود. مردمان را ديدم. شهرها را ديدم. دشت ها را، كوه ها را ديدم.

آب را ديدم، خاك را ديدم. نور و ظلمت را ديدم. و گياهان را در نور، و گياهان را درظلمت ديدم. جانور را در نور، جانور را در ظلمت ديدم. و بشر را در نور، و بشر را در ظلمت ديدم. اهل كاشانم، اما شهرمن كاشان نيست. شهر من گم شده است. من با تاب، من با تب خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام. من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم. من صداي نفس باغچه را مي شنوم و صداي ظلمت را، وقتي از برگي مي ريزد. و صداي، سرفه ي روشني از پشت درخت، عطسه ي آب از هر رخنه ي سنگ، چكچك چلچله از سقف بهار. و صداي صاف، باز و بسته شدن پنجره ي تنهايي. و صداي پاك، پوست انداختن مبهم عشق، متراكم شدن ذوق پريدن در بال و ترك خوردن خودداري روح.

من صداي قدم خواهش را مي شنوم و صداي، پاي قانوني خون را در رگ. ضربان سحر چاه كبوترها، تپش قلب شب آدينه، جريان گل ميخك در فكر، شيهه ي پاك حقيقت از دور. من صداي وزش ماده را مي شنوم من صداي، كفش ايمان را در كوچه ي شوق. و صداي باران را، روي پلك تر عشق، روي موسيقي غمناك بلوغ، روي آواز انارستان ها. و صداي متلاشي شدن شيشه ي شادي در شب، پاره پاره شدن كاغذ زيبايي، پرو خالي شدن كاسه ي غربت از باد. من به آغاز زمين نزديكم. نبض گل ها را مي گيرم. آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت. روح من در جهت تازه ي اشيا جاري است. روح من كم سال است. روح من گاهي از شوق، سرفه اش ميگيرد. روح من بيكار است: قطره هاي باران را، درز آجرها را، مي شمارد.

روح من گاهي، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد. من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن. من نديدم بيدي، سايه اش را بفروشد به زمين. رايگان مي بخشد، نارون شاخه ي خود را به كلاغ. هر كجا برگي هست، شوق من مي شكفد. بوته ي خشخاشي، شست و شو داده مرا در سيلان بودن. مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم. مثل يك گلدان، مي دهم گوش به موسيقي روييدن. مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم. مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم. مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابدي. تا بخواهي خورشيد، تا بخواهي پيوند، تا بخواهي تكثير. من به سيبي خوشنودم و به بوييدن يك بوته ي بابونه. من به يك آينه، يك بستگي پاك قناعت دارم. من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد.

و نمي خندم اگر فلسفه اي، ماه را نصف كند. من صداي پر بلدرچين را، مي شناسم، رنگ هاي شكم هوبره را، اثر پاي بز كوهي را. خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد، سار كي مي آيد، كبك كي مي خواند، باز كي مي ميرد، ماه در خواب بيابان چيست، مرگ در ساقه ي خواهش و تمشك لذت، زير دندان هم آغوشي. زندگي رسم خوشايندي است. زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ، پرشي دارد اندازه ي عشق. زندگي چيزي نيست، كه لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود. زندگي جذبه ي دستي است كه مي چيند. زندگي نوبر انجير سياه، در دهان گس تابستان است.

زندگي، بعد درخت است به چشم حشره. زندگي تجربه ي شب پره در تاريكي است. زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد. زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد. زندگي ديدن يك باغچه از شيشه ي مسدود هواپيماست. خبر رفتن موشك به فضا، لمس تنهايي ماه، فكر بوييدن گل در كره اي ديگر. زندگي شستن يك بشقاب است. زندگي يافتن سكه ي دهشاهي در جوي خيابان است. زندگي مجذور آينه است.

زندگي گل به توان ابديت، زندگي ضرب زمين د رضربان دل ما، زندگي هندسه ي ساده و يكسان نفس هاست. هر كجا هستم، باشم، آسمان مال من است. پنجره، فكر، هوا، عشق، زمين مال من است. چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچ هاي غربت ؟ من نمي دانم كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است، كبوتر زيباست. و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست. گل شبدر چه كم از لاله ي قرمز دارد. چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد. واژه ها را بايد شست.

واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد چترها را بايد بست، زير باران بايد رفت. فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد. با همه مردم شهر، زير باران بايد رفت. دوست را، زير باران بايد ديد. عشق را، زير باران بايد جست. زير باران بايد با زن خوابيد. زير باران بايد بازي كرد. زير باران بايد چيز نوشت، حرف زد. نيلوفر كاشت. زندگي تر شدن پي درپي، زندگي آب تني كردن در حوضچه ي اكنون است. رخت ها را بكنيم: آب در يك قدمي است. روشني را بچشيم. شب يك دهكده را وزن كنيم، خواب يك آهو را. گرمي لانه لك لك را ادراك كنيم. روي قانون چمن پا نگذاريم در موستان گره ذايقه را باز كنيم. و دهان را بگشاييم اگر ماه درآمد. و نگوييم كه شب چيز بدي است.

و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ. و بياريم سبد ببريم اين همه سرخ، اين همه سبز. صبح ها نان و پنيرك بخوريم. و بكاريم نهالي سر هرپيچ كلام. و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت. و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند. و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد. و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون. و بدانيم اگر كرم نبود، زندگي چيزي كم داشت. و اگر خنج نبود، لطمه مي خورد به قانون درخت. و اگر مرگ نبود، دست ما در پي چيزي مي گشت. و بدانيم اگر نور نبود، منطق زنده ي پرواز دگرگون مي شد. و بدانيم كه پيش از مرجان، خلائي بود در انديشه ي درياها. و نپرسيم كجاييم، بو كنيم اطلسي تازه ي بيمارستان را.

و نپرسيم كه فواره ي اقبال كجاست. و نپرسيم كه پدرها ي پدرها چه نسيمي. چه شبي داشته اند. پشت سرنيست فضايي زنده. پشت سر مرغ نمي خواند. پشت سر باد نمي آيد. پشت سرپنجره ي سبز صنوبر بسته است. پشت سرروي همه فرفره ها خاك نشسته است. پشت سرخستگي تاريخ است. پشت سرخاطره ي موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد. لب دريا برويم، تور در آب بيندازيم و بگيريم طراوت را از آب. ريگي از روي زمين برداريم وزن بودن را احساس كنيم. بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم ( ديده ام گاهي در تب، ماه مي آيد پايين، مي رسد دست به سقف ملكوت. ديده ام، سهره بهتر مي خواند. گاه زخمي كه به پا داشته ام زير و بم هاي زمين را به من آموخته است. گاه در بستر بيماري من، حجم گل چند برابرشده است.
و فزون تر شده است، قطر نارنج، شعاع فانوس) و نترسيم از مرگ ( مرگ پايان كبوتر نيست. مرگ وارونه ي يك زنجره نيست. مرگ در ذهن اقاقي جاري است. مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد. مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد. مرگ با خوشه ي انگور مي آيد به دهان. مرگ در حنجره ي سرخ ـ گلو مي خواند. مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است. مرگ گاهي ريحان مي چيند. مرگ گاهي ودكا مي نوشد. گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد. و همه مي دانيم ريه هاي لذت، پراكسيژن مرگ است) در نبنديم به روي سخن زنده ي تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم. پرده را برداريم: بگذاريم كه احساس هوايي بخورد. بگذاريم بلوغ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند. بگذاريم غريزه پي بازي برود.

كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد. بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند. چيز بنويسد. به خيابان برود. ساده باشيم. ساده باشيم چه در باجه ي يك بانك چه در زير درخت. كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ، كار ما شايد اين است كه در افسون گل سرخ شناور باشيم. پشت دانايي اردو بزنيم. دست در جذبه ي يك برگ بشوييم و سر خوان برويم. صبح ها وقتي خورشيد، در مي آيد متولد بشويم. هيجان ها را پرواز دهيم. روي ادراك فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنيم. آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي. ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم. بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم. نام را باز ستانيم از ابر، ازچنار، از پشه، از تابستان. روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم. در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم. كار ما شايد اين است كه ميان گل نيلوفر و قرن پي آواز حقيقت بدويم.

۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

ایرانزمین




آیا ترکیه ، عراق ، ازبکستان ، قزاقستان ، قفقاز و حتی پاکستان بدون ایران و فرهنگ آن پیشینه ایی دارند ؟ اما نیم قرن است که اندیشه پان ترک ها و پان فارس ها بر سرزمینهای ما سایه افکنده است . این پان ها ناخودآگاه دوری مردم ما را از یکدیگر موجب ...شده اند . همه ما هم میهنان دور افتاده از هم هستیم .خون که را بریزیم ؟بستگان خویش را ؟نخستین راه همبستگی ، کنار زدن این گروه های تندرو است . تمدن ایران باستان دوباره رشد نمی یابد مگر با روشن بینی و مهر به جوامع حوزه فرهنگی ایران ! کشورهای افزون خواه با پدید آوردن پان ها در سرزمینهای ما، بدنبال پاره پاره کردن همیشگی حوزه فرهنگی ما هستند . حوزه فرهنگی ایران را از قبرس تا بیابانهای تبت بدانید و این حق را به همه شهروندان این حوزه بدهیم که خود را همانند ما دارای ریشه در تاریخ این سرزمین بدانند اگر چنین بستری را فرآهم آوریم می توانیم ایران بزرگ را بار دیگر بسازیم ، اما این بار با زور سر نیزه نیست ! ما زمینه دوستی را پدید می آوریم دوستی ما همیشگی خواهد بود .
و راه همبستگی این بیست کشور را یک قاره همگن ، همانند قاره اروپا بدانیم.





روزی که "هووخشتره" پادشاه ایرانزمین دروازه شهر "آشور" را فرو افکند و دودمان ستمگر آنها را پایان داد و پای در آن نهاد دستور دارد سه درخت سرو در جلوی دروازه شهر بکارند به یاد اتحاد تاریخی که با کمک جد بزرگش دیاکو بین سه تبار ایرانزمین (پارت ، پارس و ماد) برقرار شد و نخستین دودمان کاملا ایرانی به نام "ماد" شکل گرفت .


این سه درخت پس از غریب به هزار و سیصد سال همچنان سبز بودند و شاخه هایشان چنان به هم گره خورده بود که گویی یک درخت هستند . وقتی مشاور "ابو جعفر منصور" خلیفه عباسی و قاتل ابومسلم خراسانی به او از علت کاشت این سه درخت گفت منصور ضد ایرانی همانجا دستور سوزاندن آن سه درخت را داد آن روز منصور به اطرافیانش گفت ابومسلم را کشتم تا ایرانیان کمر راست نکنند و اگر این سه درخت و تبار دوباره به هم گره بخورند دیگر فرمانبردار هیچ خلیفه یی نخواهند بود .
غرور و خونخواری منصور را کور کرده بود او فکر می کرد ایران با این کارها دوباره جان نمی گیرد اما همان گونه که ارد بزرگ اندیشمند میهن پرست کشورمان می گوید : (ایران سپیده دم ، تاریخ است .) و به یقین غروبی هم نخواهد داشت و اینچنین شد . ابو جعفر منصور در سال ۷۵۵، در سفر بود که خواب دید سه جوانه سرو از درون کاخ فرمانروایش بیرون آمده چنان بزرگ شدند که کاخش منهدم و خودش در سیاهی فرو افتاد . خلیفه پریشان حال و رویش زرد گشت پس از چند روز لرز و تشنج دل ترکاند و به هلاکت رسید .



سال 525 پیش از میلاد ، سه سال پیش از غروب خورشید زندگی کورش هخامنشی پادشاه و فرمانروای ایران (ماد ، پارس و پارت) و ملل تابعه در جشن مهرگان میزبان ریش سفیدان و بزرگان سراسر پهنه ایران زمین بود بزم باشکوهی که رایزنان و نمایندگان دیگر ملل شگفت زده از آن همه شکوه بودند . فرستاده ویژه اخموس (فرمانروا و فرعون مصر) دو دختر زیبا روی مصری با هدایایی دیگر پیشکش فرمانروای ایران نموده و شروع به ستایش دودمان هخامنشیان نموده و زیرکانه از دودمان ماد و مردم پارت ، به تحقیر یاد کرد .
فرمانروای ایران گفت : من فرزند ماد ، پارت و پارسم این یعنی ایران . آنگاه از سران ماد و پارت ، که هر دو از کهنسالان بودند خواست آن دو دختر مصری را به عقد پسران جوان خویش در آورند . در طول سرگذشت دودمانهای تاریخی ایران ، هیچ کجا ندیده ام یکی از این سه تبار ایرانی خود را قیوم دیگر تبارها و یا بی نیاز از آنها بداند . فرمانروایان ایران دیاکو (نخستین فرمانروای ایران - ماد) ، کورش (فرمانروای ایران - پارس) ، ارشک (فرمانروای ایران - پارت) نماد سه تبار جاویدان ایران هستند و پایه و ریشه چنین همبستگی جاودانه ایی ، و از این روست که شکوهمندترین تاریخ دوران باستان از آن ایرانیان بوده است و همان گونه که ارد بزرگ برجسته ترین متفکر حال حاضر کشورمان می گوید : رویش نخستین تمدن باشکوه جهان ، از گره خوردن سه تبار ایرانی ماد ، پارس و پارت سرچشمه گرفته است .
در مورد فرعون مصر اخموش هم بگویم او را کمبوجیه فرزند بزرگ کورش هخامنشی از تخت به زیر کشید و به فرمانروایی ستمگر او پایان داد . سرنگونی اخموش دوره نوینی از آزاد زیستی و پایان برده داری را در آن سرزمین به ارمغان آورد . مورخین مصر و یونان تا توانسته اند از کمبوجیه به بدی یاد کرده اند که این خود گویای فرهمندی و پاکی کمبوجیه ایرانی است . کمبوجیه ایی که اسکندر تا پایان عمر می خواست همچون او باشد .





پادشاه ایرانزمین پاکور (دوم) فرزند بلاش یکم و بیست و سومین پادشاه اشکانی به تندی با ارتشدار خود برخورد کرد و گفت : چرا به یکی از مخالفین روم (نرون قیام کننده در امپراتوری روم) اجازه ورود به ایران و تیسفون ( پایتخت ایرانزمین ) را دادید ؟ من و رومی ها با هم پیمان بسته ایم که به مخالفین هم پناه ندهیم .
ارتشدار گفت : اما آنها به مخالفین ما کمک می کنند .
پاکور در حالی که برافروخته بود گفت : آنها پستی خویش را به نمایش می گذارند ، اما پیمان یک اشک (لقب پادشاهان اشکانی) نباید به ننگ کشیده شود . شما باید به آن فرد مخالف کشور روم ، در مرز می گفتید به جای دیگری برود . اما امروز مجبورم به خاطر شرافتمان این مخالف دولت روم را به کشورش برگردانم .
ارتشدار گفت : اما امپراتوری روم به خون ما تشنه است...
پادشاه ایرانزمین گفت و ما ایرانی ها تشنه امنیت ، راستی و درستی هستیم و بر پیمانهای خویش استوار خواهیم بود . ما ترسی از امپراتوری روم نداریم و می توانیم همانند همیشه شکستشان دهیم اما این راهکار کشورداری نیست ما باید امنیت را تقویت کنیم نه دست اندازی و دشمنی را ...
شاید برای ارتشدار ، سخنان پاکور امپراتور کشورمان چندان هوشیارانه نبود ، اما پاکور به ارزش پیمان خویش باور داشت .ارد بزرگ اندیشمند برجسته کشورمان می گوید : (برای آنکه روانت را بپروری ، ابتدا با خود یکی شو) . و براستی پاکور نماد چنین فرهمندی بود .
در طی سی سال پادشاهی پاکور دوم بر امپراتوری ایرانزمین جنگی بین ایران و روم رخ نداد و مردم در شادی و امنیت زیستند ...



تمیستوکل پادشاه یونان در آرزوی کاخی به زیبایی تخت جمشید بود یکی سرداران خویش که زبان ایرانیان را می دانست فرا خواند و به او گفت شنیده ام سنگ تراشی بنام مازیار و شاگردش بانو گلدیس پرسپولیس را همچون جواهرات تراش داده اند آنهم به گونه ایی که پیک های سرزمینهای دیگر از این همه زیبایی در شگفت شده اند به ایران رو و به هر گونه که امکان دارد این دو را به یونان بیاور می خواهم آنها پرسپولیس زیباتری در آتن بسازند . آن فرمانده یونانی با چند سرباز دیگر با تن پوشی ایرانی به سرزمین ما آمده و پس از چندی با دو هنرمند ایرانی بازگشت . در حالی که دست های آنها بسته ، رویشان زرد و بسیار نحیف و لاغر شده بودند . تمیستوکل دستور داد دست های آنها را باز کنند و به آنها گفت می خواهم هنرمندان یونانی را آموزش دهید و با کمک آنها کاخی باشکوه تر از پرسپولیس برایم بسازید .
مازیار سالخورده گفت نقشی که بر دیوارهای تخت جمشید می تراشیم همه عشق است ما نمی توانیم خواسته شما را انجام دهیم پادشاه یونان تمیستوکل برافروخت و آن دو را به زندان افکند . مازیار و بانو گلدیس یک سال در بدترین شرایط شکنجه شدند اما برای اجنبی خدمتی نکردند تا اینکه خشایارشاه پس از شکست دادن یونان و فتح آتن آن دو هنرمند دلیر و میهن پرست ایرانزمین را آزاد و به همراه خود به ایران بازگرداند و به هر دوی آنها هدیه های ارزشمندی داد .
آن هنرمندان نسبت به سرزمین خویش وفادار بودند چرا که پی به قدرت هنر برده بودند به سخن ارد بزرگ اندیشمند برجسته ایرانزمین : در بلند هنگام هیچ نیرویی نمی تواند در برابر فرهنگ و هنر ایستادگی کند .
مازیار و بانو گلدیس مایه فر و شکوه سرزمین ما هستند و از این روست که این نخستین نام های تاریخ هنر ایران بسیار دوست داشتنی هستند .
پادشاه ایران خشایارشا پس از بازگشت از آتن در تخت جمشید نوشت : داریوش را پسران دیگری بودند٬ ولی چنان که اهورامزدا را کام بود٬ داریوش٬ پدر من٬ پس از خود٬ مرا بزرگ‌ترین کرد. هنگامی که پدر من داریوش از تخت کنار رفت٬ به خواست اهورامزدا من بر جای‌گاه پدر شاه شدم. هنگامی که من شاه شدم٬ بسیار ساختمان‌های والا ساختم. آن چه را که به دست پدرم ساخته شده بود٬ من آن را پاییدم و ساختمان دیگری افزودم. آن چه را که من ساختم و آن چه که پدرم ساخت آن همه را به خواست اهورامزدا ساختیم. 




کمبوجیه پسر بزرگ کوروش هخامنشی مردی شجاع و بی نهایت زیبا و قوی پنجه بود . پس از مرگ پدر به قصد آرام کردن غرب امپراتوری ایران که همواره دچار حمله یاغیان و شورشیان بود عازم مصر و آفریقا شد در سال ۵۲۱ (پیش از میلاد) گئومات مغ از اعتماد برادر کمبوجیه سوء استفاده نموده و بردیا را مسموم ساخته و او را از پای در آورد . در این زمان کمبوجیه مصر را فتح نموده و در سرحدات آفریقا (شمال تونس و لیبی امروزی) می تاخت . گئومات برخی از جنایت پیشگان را اجیر کرده و به جان رییش سفیدان و بزرگان ایران افتاده و آنها را با ترفندهای گوناگون از پای در می آورد . یکی از رییش سفیدان که به راز گئومات پی برده بود به پسر بزرگ خویش جریان را گفت و از او خواست خودش را به سپاه ایرانزمین برساند و توطئه گئومات را بر ملا سازد و از پسر خواست زود عازم این سفر طولانی شود و گفت حتما دیر یا زود گئومات به سراغ من هم خواهند آمد چون آنها به رسم یونانیان ، وجود بزرگان عشایر را تحمل نمی کنند تا بدین گونه همه مردم را به زیر یوغ خویش کشند . به قول اندیشمند کشورمان ارد بزرگ : نخستین گام بهره کشان کشورها ، ابتدا نابودی بزرگان و ریش سفیدان است و سپس تاراج دارایی آنها . پسر آن ریش سفید شب روز تاخت و اسبهای بسیاری در این سفر از پای در آمدند تا خودش را به صحرای خشک سینا رسانید در بین راه گرفتار یاغیان و دزدان شد و گریخت هر چند سه تیر زهرآگین بر دست و پشتش فرود آمد در سیاهی شب به پشت دروازه خاوری مصر رسیده بود با خون خود بر دروازه شهر نوشت (( بردیا کشته شده است )) کمبوجیه چون خبر مرگ برادر را شنید به سوی پایتخت تاخت بدبختانه در نزدیکی دمشق با مکر و سم دیو سیرتان از پای درآمد .
یونانیان به رهبری تاریخ نویسانی همچون هردوت بسیار کوشیدند کمبوجیه را نفی و بد جلوه دهند حتی به دروغ گفتند او با خواهر خویش ازدواج نموده و حتی او را کشته است بسیاری از دروغ های دیگر تا بدین گونه ایرانیان را از داشتن جوانی رشید و فرهمند تر از اسکندر محروم سازند . و شوربختانه هنوز هم بسیاری این تهمت ها را نقل قول می کنند همانند تهمت قتل سورنا به دست ارد اشکانی ، که اینها همه دروغ است و دلیل این تاریخ سازی های یونانیان و رومیها ، نابود کردن اسطوره های عزت و سربلندی تاریخ ایران است . اسکندر مقدونی در روزهای آخر عمر خویش می گوید : آرزو داشتم همچون کمبوجیه در جوانی جهانگشایی کنم اما سرزمینی که من فتح کردم یک ساتراپ (ایالت) کمبوجیه هم نشد .
یونانیان و رومیها از هر پادشاه ایرانی ضربه مهلک تری خورده اند برایش جنایت نویسی !های بیشتری کرده اند همانند کمبوجیه ، خشایارشاه ، ارد دوم و ...





بهار سال 728 پیش از میلاد بود جهان در تب و تاب ایجاد و زایش بزرگترین تمدن تاریخ خویش قرار داشت . سواران بسیاری به سوی هگمتانه روان بودند همه بر این باور که باید دست در دست یکدیگر کشوری یگانه را بنا نهند . در این بین جوانی خوش سیما و بلند نظر نگاه همه ریش سفیدان را شیفته خود ساخته بود همه ایمان داشتن او می تواند چنین کار بزرگی را به سامان برساند .
دیاکو از تیره ماد ( یکی از سه تیره ایرانی پارت ، ماد و پارس )بود مردم او را به خردمندی و دادگستری می شناختند و برای بر طرف شدن دعاوی بزرگ خویش از او کمک می خواستند . ریش سفیدان سه تیره آریایی در فصل رویش شقایق های سرخ ، دیاکو نخستین فرمانروای ایران را برگزیدند . در آن مجلس دو زن هم در میان ریش سفیدان و بزرگان بودند که هر دو از تیره پارت و پهلوی بودند سه روز پس از انتخاب دیاکو به فرمانروایی از نزدیک با او دیدار کردند و به او گفتند در آشور زنان تحت فشار سارگون (سارگن) هستند و هیچ حقی ندارند آیا تو هم به آن راه خواهی رفت که اگر اینطور باشد دوستی میان ما نیست دیاکو با وجود جوانی گفت ایران سرزمین آزادگان خواهد بود در آزادگی و وارستگی هر که بلندتر باشد میدان بزرگتری در اختیار خواهد داشت .
دیاکو 53 سال پادشاهی کرد و همه در او دادگستری و گذشت را به نیکی دیدند چنانچه ارد بزرگ اندیشمند نام آشنای کشورمان می گوید : خود را برای پیشرفت مردم ارزانی دار تا مردم پشتیبان تو باشند . دیاکو توانست با پادشاهی شایسته خویش پایه اتحاد جاودانه سه تیره بزرگ آریایی ایران را بریزد که امروز همه ما به این همبستگی افتخار می کنیم .





به آتوسا دختر کورش گفتند : مردی پنج پسرش در راه ایران شهید شده اند او اکنون در رنج و سختی به سر می برد و هر کمکی به او می شود نمی پذیرد دختر فرمانروای ایران با چند بانوی دیگر به دیدار آن مرد رفت خانه ایی بی رنگ و رو ، که گویی توفانی بر آن وزیده است پیرمردی که در انتهای خانه بر صندلی چوبی نشسته است پیش می آید و می گوید خوش آمدید
آتوسا می گوید شنیده ام پنج فرزندت را در جنگ از دست داده ای ؟ و آن مرد می گوید همسرم هم از غم آنها از دنیا رفت .
آتوسا می گوید می دانم هیچ کمکی نمی تواند جای آنچه را که از دست داده ای بگیرد اما خوشحال می شویم کاری انجام دهیم که از رنج و اندوهت بکاهد .
پیرمرد بی درنگ می گوید اجازه دهید به سربازان ایران در باختر کشور بپیوندم .
می خواهم برای ایران فدا شوم . آتوسا چشم هایش خیس اشک می شود و به همراهانش می گوید در وجود این مرد لشکری دیگر می بینم .
دو ماه بعد به آتوسا خبر می دهند آن پیر مرد مو سفید هم جانش را برای میهن از دست داد .
آتوسا چنان گریست که چشمانش سرخ شده بود . او می گفت مردان برآزنده ایی همچون او هیچگاه کشته نمی شوند آنها آموزگاران ما هستند .
و به سخن دانای ایرانی ارد بزرگ : برآزندگان و ترس از نیستی؟! آرمان آنها نیستی برای هستی میهن است.
آن پیرمرد هم ارزش میهن را می دانست و تا آخرین دمادم زندگی برای نگاهبانی از آن کوشید .


لشکر ایران آماده جنگ شده و سواران پا بر رکاب اسب ، کورش پادشاه ایران از نزدیکان خداحافظی کرده و قصد راهبری سپاه ایران را داشت . یکی از نزدیکان خبر آورد همسر سربازی چهار فرزند بدنیا آورده ، فروانروای ایران خندید و گفت این خبر خوش پیش از حرکت سپاه ایران بسیار روحیه بخش و خوش یومن است . دستور داد پدر کودکان لباس رزم از تن بدر آورده به خانه اش برود پدر اشک ریزان خواهان همراهی فرمانروای ایران بود . فرمانروا با خنده به او گفت نگهداری و پرورش آن چهار کودک از جنگ هم سخت تر است . می گویند وقتی سپاه پیروز ایران از جنگ باز گشت کورش تنها سوغاتی را که با خود به همراه آورده بود چهار لباس زیبا برای فرزندان آن سرباز بود . این داستان نشان می دهد کورش پادشاه ایران ، دلی سرشار از مهر در سینه داشت. ارد بزرگ فیلسوف کشورمان می گوید : فرمانروای مردمدار ، مهر خویش را از کسی دریغ نمی کند .
می گویند سالها بعد آن چهار کودک سربازان رشیدی شدند ، آنها نخستین سربازان سپاه ایران بودند که از دیوارهای آتن گذشته و وارد پایتخت یونان شدند . نکته جالب آن است که یکی از آن چهار کودک دختر بود و نامش پارمیس که از نام دختر ارشد کورش بزرگ اقتباس شده بود .


سورنا و همسرش ویشکا




ویشکا
و همسرش سورنا


ویشکا
از جنگاوران زن ایرانزمین در دودمان اشکانیان است ، که به خاطر نشان دادن
لیاقت در زمان ارد دوم به درجات بالای ارتش دست یافته بود. به همسرش سورنا
گفت با کناره گیری سرورمان ارد (دوم) از پادشاهی ، شما هم از ارتش کناره
گرفته اید مارک آنتوان (یکی از سه زمامدار حکومت سه نفره امپراتوری روم و
حکمران مصر) قصد حمله به کیان امپراتوری ایرانزمین را دارد و شما رومیان را
قبلا در "حران" شکست داده اید . سورنا پاسخ داد پس از کناره گیری ارد
پادشاه کشورمان و روی کار آمدن فرهاد (چهارم) دیگر دستم به شمشیر نمی رود
هر کاری را ، شوقی لازم است و این شوق دیگر در من نیست . ویشکا گفت چه شوقی
مهمتر از حفظ خاک کشورمان .
سورنا گفت دو طرف شمشیربُرنده است اما
شمشیر من تنها یک لبه دارد لبه دیگر آن پادشاهی است که از حکمرانی چشم فرو
بسته ، شمشیر من هم دیگر شمشیر نیست ، اما تو می توانی همچون گذشته برای
کشورمان در ارتش باقی بمانی . ویشکا ، فرهاد چهارم را در جنگ با قیصر روم
مارک آنتوان یاری داد و پس از شکست خفت بار رومیان که به شانزده هزار کشته
منجر شد و رومیان به شمال دریای سیاه (حدود اکراین امروزی ) فراری شدند
ویشکا نیز از ارتش کنارگیری گرفت .
ارد بزرگ می گوید : ( ستایش گران
میهن ، زنان و مردان آزاده اند ). ویشکا و سورنا نماد چنین آزادگانی هستند .
اوج
شکوه اشکانیان همزمان با پادشاهی ارد دوم بود، همان کسی که افسران خویش را
آنگونه عزیز می داشت که فرزندانش هستند .


یادآوری : سورنا و
ویشکا دو بار جان فرهاد چهارم ، پادشاه ایران را از ترور رومیان نجات دادند
. که بار دوم به قیمت جانشان تمام شد و آنها به وسیله مزدوران رومی کشته
شدند . قتل سورنا بدست ارد دوم ساخته و پرداخته تاریخ نویسان مغرضی همچون
گیریشمن فرانسوی بوده و عاری از حقیقت می باشد چرا که ارد دوم دو سال قبل از
سورنا در انزوا و تنهایی مُرد . البته اروپاییها همانند همیشه برای
چسباندن برچسب وحشیگری که خصلت خود آنهاست به ایرانیان ، مرگ ارد دوم را
نیز به گردن فرزندش فرهاد چهارم افکندند !.


می گویند زمانی که سورنا سردار شجاع سپاه امپراتور ایران (( ارد دوم )) از جنگ بر می گشت به پیرزنی برخورد .
پیرزن به او گفت وقتی به جنگ می رفتی به چه دلبسته بودی ؟
گفت به هیچ ! تنها اندیشه ام نجات کشورم بود .
پیرزن گفت و اکنون به چه چیز ؟
سورنا پاسخ داد به ادامه نگاهبانی از ایران زمین .
پیرزن با نگاهی مهربانانه از او پرسید : آیا کسی هست که بخواهی بخاطرش جان دهی ؟
سورنا گفت : برای شاهنشاه ایران حاضرم هر کاری بکنم .
پیرزن گفت : آنانی را که شکست دادی برای آیندگان خواهند نوشت کسی که جانت را برایش میدهی تو را کشته است و فرزندان سرزمینت از تو به بزرگی یاد می کنند و از او به بدی !
سورنا پاسخ داد : ما فدایی این آب و خاکیم . مهم اینست که همه قلبمان برای ایران می تپد . من سربازی بیش نیستم و رشادت سرباز را به شجاعت فرمانده سپاه می شناسند و آن من نیستم .
پیرزن گفت : وقتی پادشاه نیک ایران زمین از اینجا می گذشت همین سخن را به او گفتم و او گفت پیروزی سپاه در دست سربازان شجاع ایران زمین است نه فرمان من .
اشک در دیدگان سورنا گرد آمد .
بر اسب نشست .
سپاهش به سوی کاخ فرمانروایی ایران روان شد .
ارد دوم ، سورنا و همه میهن پرستان ایران هیچگاه به خود فکر نکردند آنها به سربلندی نام ایران اندیشیدند و در این راه از پای ننشستند .
به سخن ارد بزرگ : میهن پرستی هنر برآزندگان نیست که آرمان آنان است .
یاد و نام همه آنان گرامی باد .

۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه

زبانشناسی قضایی

زبان‌شناسی قضایی (Forensic Linguistics) میان‌رشته‌ایست که چند دهه از عمر آن بیش نمی‌گذرد. اما با وجود کم سن‌و سال بودن، توانسته به خوبی در گروه های زبان‌شناسی بین زبان‌شناسان جا باز کرده و در دادگاه ها مورد استفاده واقع شود. یکی از دغدغه‌های زبان‌شناسی قضایی آن است که کشف کند آیا می‌توان از زبان‌ نیز به مثال «اثر انگشت» (fingerprint) استفاده کرد و هویت افراد را از هم تمایز داد. در همین روزنامه مقاله‌ای از ساپیر موسو به «Speech as a personality trait» قرارداده ام که به بحث در خصوص گفتار به مثابه یک ویژگی شخصیتی می‌پردازد.
کسانی که علاقمند به این میان‌رشته هستند، برای اطلاع از چند و چون آن می‌توانند به کتاب جان اولسون (John Olsson) موسوم به :
Forensic linguistics: an introduction to language, crime and the law
رجوع نمایند. کتاب مزبور در سال 2004 برای نخستین بار به چاپ رسیده و در سال 2008 به چاپ دوم رسیده است.
همچنان که در فوق عنوان شد، در زبان‌شناسی قضایی، زبان‌شناسی به کمک قضاوت و حقوق می‌آید، و با استفاده از روش‌های زبان‌شناختی متخصص این فن سعی می‌کند تشخیص دهد که آیا اعتراف، اقرار یا شهادتی که ادعا می‌شود متهمی با زبان و بیان خود ادا کرده، به واقع از آن او هست یا خیر. اصلاً زایش این رشته نیز به همین موضوع باز می‌گردد. زمانی که محققی بنام سوارت‌ویک (Svartvik) در تحقیق خود نشان داد که در پرونده ایوان (Evans Case) پلیس در اقرار متهمی به قتل دست برده است.
اولسون در فصل دوم از کتاب خود موسوم به «individuals and language use» (افراد و کاربرد زبان یا هر طور دیگر خودتان ترجمه می‌کنید)، به بحث اثر انگشت زبانی یا همان lingual fingerprint  می‌پردازد.
اگرچه که اثر «اسوارت‌ ویک » در دهه شصت میلادی منتشر شد، لیکن در عمل در دهه نود میلادی بود که به این میان‌رشته توجه شد. در ایران نیز چند مقاله‌ای طی چند سال اخیر به فارسی در این خصوص که به معرفی اجمالی این رشته می‌پردازند. البته برای آنان که انگلیسی می‌دانند توصیه می‌کنم به اصل منابع موجود در اینترنت بپردازند.